~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها بر کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد،...
چه کسی...؟!
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟؟

آلبر کامو _ سقوط
------
قلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
مطالب پیشین

571

جمعه, ۱۷ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۵۶ ب.ظ
همنشینی یا همآغوشی...چه فرقی می کند؟با تو نفس نور و خاموشی، چه فرقی می کند؟من تو را با چشم دل عمری تماشا کرده امدلبری در هر چه می پوشی ،چه فرقی می کند؟!حافظه بی نعمت یادت ، ز یادم می رود!بی تو هر یاد و فراموشی ...چه فرقی می کند؟جام من را پر کن از حتی ، صدای ریختن!با که می ریزی؟!، چه می نوشی ؟! ، چه فرقی می کند؟!با صدایت هم به اوج آنچه باید...می رسمحس تو با گوش یا گوشی ،چه فرقی می کند؟! 0+ فریبا صفدری 1+ یک سال شد. :-) تفاوت این "یک سال گذشت" با "تمام سال ها گذشت" رو خیلی راحت می شد حس کرد. اینکه بلاخره یک سال گذشت و حداقل تو دل خودت میدونی چقدر برات متفاوت بود. و چقدر اهمیت داشت. و چقدر پر مسئولیت و چقدر شیرین! 2+ وقتی یک برگو که یه سال پیش بهش داده بودی، هنوز تو کیف پولش داره... وقتی با تمام زیرنظر داشتن ها، باز هم یه راه پیدا میکنه برای سوپرایز کردنت... وقتی کادوی تولدتو زودتر از موعدش میگیری ... وقتی خوشمزه ترین لازانیای دنیا رو شریک میشی... وقتی کسایی که فکرشو نمیکنی سالگرد ازدواجتو بهت تبریک میگن...وقتی دکتر میشی و براش کپسول تجویز میکنی... وقتی قراره ابان بهترین ماه سال باشه. 3+ امسال قرار است در شب تاسوعا زاده شویم :) از جشن خبری نیست. شاید کیک تولدم مثل پارسال اهدا شد به بازارچه ی خیریه ی غذای دانشگاه... شاید! 4+ این آدمایی که از هیچی ناراحت نمیشن... این آدمایی که همه ش میخندن به هرچیزی... اینایی که نمیگیرن دقیقا چی داری میگی بهشون... اینا به نظر من ساده لوح حساب میشن. اینا اصن تو یه دنیای دیگه سیر میکنن. 5+ اون شب میخواستم شکر کنم. بگم خدایا این روزا و شبا رو همیشه حفظ کن. این حس رو و این زندگی رو. بعد خواستم مثلا تاکید کنم. گفتم به خاطر من این روزا رو حفظ کن. بعد خودم خنده م گرفت حقیقتش. دقیقا از خودم پرسیدم "اونوقت به خاطر چیه تو؟!... به خاطر کسی که نیستیو توقع داشتم باشی؟! یا حداقل بمونی؟! برو دختر جان! برو وقت مارو نگیر... هرچقد پول بدی آش میخوری!" ... 5.5+ به نظرم ما خیلی شانس آوردیم که خدا طبق منطق و قوانین آدمسانان کار نمیکنه! یعنی بده بستون نیس زیاد کاراش. بده بستون به منظور وزنی منظورمه. اینکه دو تا کار خوب کردی، دو تا کار خوب در حقت میکنم. وگرنه همون شب فقط واسه اینکه بخواد حال منو بگیره ، یا تلافی کنه یا چمیدونم زهر چشم بگیره، یه بلایی سر روزا و زندگیم میاورد... (شایدم هم داره میاره. این روند نزولی شاید...) 6+ تو تئاتر مرسی دیوونه، یه جمله ی جالبی میگفت سعید خاکسار. گفت خدا تو سربالایی زندگی آدمو هل میده، تو سرازیری وایمیسته نگاهمون میکنه فقط. (یا مثلا هرهر میخنده بهمون؟!) 7+ "ناگهان" شا ه ین نج فی ، طوفان عارف + کل آلبوم امپراطور + هنوز یکی هست یاحا کاشانی (کلا این ماه سه بار رفتم تهران و برگشتم، 2 بار رفتم سمنان و برگشتم و قراره برم خونه و برگردم... حضور بیشتر در جاده یعنی همه ش آهنگ!) اتوبوس نوشت : این دختر پسرایی که تو سن 15 سالگی عروس دامادشون میکنن، ازدواجشون تحت فشار و اجبار خانواده بوده نهایتا... بچه دار شدنشون که دست خودشونه! طرف شما خودت بزرگ نشدی چرا بچه دار میشی که اینقدر لوس باشه؟! که نتونی جلوی لجبازی ش واستی؟! که ندونی چطوری ساکتش کنی و حتی تربیتش کنی؟! که بعد مجبور شی باهاش بد دهنی کنی؟! "ملینا دهنتو ببند!" و بچه فقط 2-3 سالش بود خب! و چقدر ازین بچه ها در اتوبوس میبینم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۲ ، ۱۴:۵۶
خانوم سین

[عنوان ندارد]

دوشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۱۰ ب.ظ
منحصر بفردتر از شگرد چشم های تو ندیده ام تا به آسمان نگاه می کنی راه عشق باز می شود ماه، ماه، ماه ماه غرق حرص و آز می شود!!!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۲ ، ۲۱:۱۰
خانوم سین

570 - تو این دنیا خدا هم حرف های تازه ای داره...

يكشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۸ ب.ظ
روزگار از من تو را می خواهد اما نیستی هر طرف رو میکنم اینجا و آنجا نیستیروز و شب دلواپسم از بی سراغی های توتو برای حال من دلواپسی یا نیستی ؟هستی اما گم شدی در ازدحام چشم هاگرچه هرگز بی خیر از چشم و دلها نیستیآه ای آیینه ! دنیا منعکس شد در تو ودر میان اینهمه تصویر ، پیدا نیستیهر کسی در تو به دنبال خودش می گردد وبا همه حسنت تو منظور تماشا نیستیآه ! اما اشک من در امتداد بغض توستنه... تو تنها نه ...تو تنها نه ...تو تنها نیستی    1+ سودابه مهیجی + پونه نیکوی  2+ تو بحث و گفتمان بین دوتا آدم که همدیگه رو نمیشناسن همه چی خوب پیش میره. نظراتتو میگی. حق داری از هیچی کوتاه نیای... میتوین هرچی دلت خواست و به ذهنت رسید بگی. اما امان از بحث بین دو نسبت. بین مادر و دختر، پدر و دختر، دوست و دوست... تو این بحث ها هرکس به "نسبت" بیشتر اهمیت بده زودتر ناک اوت میشه... ساکت میشه به خاطر اینکه بعدها همین حرفا برای بعضیا پیرهن عثمان نشه. و حالا شب به جای خواب تا صب واسه خودش مکالمه رو هزاربار مرور میکنه با تمام حرفایی که میشد بزنه و نزد و هیچ دردی دوا نمیشه.  4+ افرادی هستن که لازم نیس حتما پدرتو کشته باشن که باهاشون دشمن باشی. بعضیا همینجوری کلی باعث میشن ازشون متنفر شی (برداشت خودمونی از نوشته ی محمود دولت آبادی) ... و این باعث میشه که حداقل اینطوری فک نکنم که مشکل از منه که با بعضیا واقعا نمیتونم بسازم. خوبه که حداقل یه محمود حسی شبیه من داشت. این یعنی مشکل رایجیه! 5+ داشتن یک شخص مورد اعتماد برای اینکه نصیحتت کنه خوبه. خیلی هم خوبه. اما کاش این یه نفر حرفشو سال به سال عوض کنه. یه بار، تو اوج وقتی که من "عاشقم بر همه عالم" از سخت بودن و گرگ بودن و ضربه خوردن و عدم اعتماد نصیحت نکنه؛ و وقتی تو فاز "شک و تردید بر همه آدم" میرم از خوش بینی و خوش دلی و خوش برخوردی و عدم قضاوت صحبت کنه. اینجور ادما هرچقد هم عزیز باشن دیگه نمیشه بهشون اعتماد کرد. چون به اعتماد حرفشون شاید حتی چند سال تلاش کردی تا تبدیل شی به آدمی کهاون برات ترسیم کرده... و بعد که موفق شدی بفهمی اون نظرش عوض شده و حالا یک ورژن دیگه میخواد.  6+ باید هیجان ایجاد کرد. فرانسه ثبت نام کردم. دلم میخواد ببینم این "اوغووا" رو بلاخره  چطور مینویسن!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۲ ، ۱۲:۰۸
خانوم سین

569 -

پنجشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۲، ۰۵:۱۷ ب.ظ
1+ My week with Merylin : یه فیلم که بر اساس مستندات واقعی از زندگی مریلین مونرو بود. و یک فیلم تاثیرگذار حداقل برای من. دیدن مشهور ترین و محبوب ترین و پراستعدادترین و البته زیباترین ستاره ی زمان خودش، در حالیکه خودش به خودش باور نداشت. یک زن به نام پائولا کنارش بود که وظیفه ش این بود که همه ش بهش بگه چقدر خوب و پراستعداده و اینو به یادش بیاره... همیشه میترسید... وقتی دفتر نوشته های همسرش رو دید، وقتی همیشه نگران بود کسایی که دوستش دارن بلاخره ترکش میکنن، وقتی خودش میدونست کیه اما نمیدونست کسی که بقیه میبینن خودشه یا خودش نیس؟ نمونه ی یک انسان که به خودش ایمان نداره... و حتی تعاریف بقیه رو در مورد خودش باور نمیکنه... پر از تشویش، پر از اضطراب، در حالیکه دورش پر از انسان هایی بود که عاشقانه دوستش داشتن... برای من فیلم تاثیرگذاری بود... شاید بیشتر از حدی که خود کارگردان حتی انتظارشو داشت. 2+ دانشگاه دیگه تقریبا از نگاه های آشنا خالی شده. بچه های 88 نیز رفتن که آخرین افرادی بودن که میسناختمشون. بیشتر وقتمون پای لپتاپ میگذره و نگاه به صفحه ی گوگل کروم تا ببینیم بلاخره باز میشه یا unable to connect to proxy server... 3+ دوره ی الرحمن شروع شد. تجویز اجباری تا آخر سال.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۲ ، ۱۷:۱۷
خانوم سین
1+ تایتل یه جورایی متن رو کارت محسوب میشد. 2+ شب 14 شهریور فوق العاده بود. خیلی چیزا از دستمون در رفت که اصلا فک نمیکردیم بهش. اما با وجود تمام استرس ها و قرص آرامبخش ها و شهره جون ها ، یک شب به یاد ماندنی بود. از ساعت 7 و نیم صبح که شروع شد تا ساعت 3 شب که به زور تمومش کردیم. همه چی و همه چی، ادم ها، لبخند ها، عکس العمل ها، تعریف ها... برنامه ریزی طولانی مدتم با 85% تطابق، مورد پسند همه بود و چقدر خوبه این مورد پسند واقع شدن... و چقد سخت میشه به همین حدش راضی بود...  3+ خلاصه که born in Neyshabour ، Study in Babolsar ، و live in Semnan... یه جورایی یاد جرج کلونی تو فیلم up in the air میفتم. زندگی جاده ای شروع شد و این همه حرکت نشونه های خوبین. یعنی زندگی داره از یکنواختی مزخرفی که تابستون همیشه همراه خودش میاره خارج میشه. 4+ اتفاقی که برای یک نفر افتاده و بهش خندیدی ، برای خودت میفته و به خودت هم میخندی! 15 تا الرحمن تا آخر سال! 5+ و ان یکاد الذین کفروا ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۲ ، ۱۸:۲۶
خانوم سین
+ گفت اونقد بخشنده ست که حتی گناهتو از حافظه ی فرشته ی شونه ی سمت چپت که اونو نوشته هم پاک میکنه. ++ مداحا و روضه خونا میدونن چقد بار مسئولیت کارشون سنگینه؟! که امشب اونقد مدل "خدا" گفتنش بد بود که نمیتونستم تمرکز کنم رو حرفی که میزنه؟! +++ تمام شب رو حتی اگه فقط میذاشتم برای شکر کردن روزایی که دارم، وقت کم میوردم. به بخشش و طلب همکاری و همراهی و همیاری نمیرسید... ترجیح دادم اسم نبرم که چی میخوام. ذهن آدما سرعتش بیشتر از بیانه! ++++ انیس...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۰۴
خانوم سین

566- غم دل نگفته بهتر... همه کس جگر ندارد

چهارشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۰۰ ب.ظ
پ.ن.1. پناه میبرم به خدا... از شر فراموشی بعد از آگاهی پ.ن.2. در وبلاگمان ثبت نکردیم روحانی رئیس جمهور شد؟! خب رئیس جمهور شد. پ.ن.3. یکی از معایب اینکه شب ها تا ساعت 3 بیدار باشی و به زور سعی کنی بخوابی اینه که فکرت به هرجایی میره... به اینکه چرا با اینکه آیه الکرسی خوندی اما بازم اتفاق ناگوار افتاد؟! یا چرا مثلا دو سه شب پیش خواب دیدم قسمت خط پیشونی و موهام کورک های خیلی بزرگی زده که حتی صبح بازم فک میکردم هستن و این یعنی نشونه ی چی مثلا؟! یا یادآوری چی!؟ بعد میشینی تمام اتفاقات این چند روزو کنار هم میذاری که یه دلیل درست کنی برای حس ترس. یا مثلا بدبختی! یا مثلا عجز.  پ.ن.4. یکی از کارهای این روزام این شده که حساب کنم اگه همین الان خدا میخواست حسابمو برسه میتونست چی کار کنه؟! شاید یکی از دلیلایی که شب ها سخت میخوابم همینه... که مثلا همین الان اگه بخواد میشه کسی رو ازت بگیره ، یا چیزی رو که خیلی دوست داری. یا خودتو حتی... یا ازونا بدتر خودشو... (اگه تا الان اینکارو نکرده باشه)... توصیه میکنم بهش فک نکنین. ترسش در حد مرگ وحشتناکه. پ.ن.5. تابستون بس شلوغیست. کلی کار. درسی و خانوادگی...  پ.ن.6. "قدر" از عین.صاد + 11 دقیقه از پائولو کوئیلو : تضاد جالبی دارن. یه کتاب تفسیر و یک کتاب در مورد یک زن روسپی.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۲ ، ۱۵:۰۰
خانوم سین

565- پراکنده نوشت

جمعه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۱۰ ق.ظ
:-) بچه تر که بودم زیاد شبیه دخترا نبودم. شلوار جین بیشتر تنم بود تا دامن (البته لباس پوشیدنم بیشتر با مامان اینا بود) شخصیت های مخوف فیلما رو بیشتر دوست داشتم تا شخصیت های مهربون... (شخصیت اسمیگل بود تو ارباب حلقه ها! من دوستش داشتم :| ) یا مثلا از رنگ صورتی استفاده نمیکردم،  از جمع دخترونه و زنونه خوشم نمیومد (عروسک دوس داشتم و دارم البته) ،  تو دبیرستان که بودن دوستایی که حتی مدل مانتوشون براشون مهم بود، مدل کفششون، اندازه ی ناخنشون ،  یا حتی یادمه تو ابتدایی دخترایی که واسه عروسی میرفتن آرایشگاه (:))) ما خودمون یه شونه ای میزدیم!) تفریحاتمون دوچرخه بازی تو کوچه ها بود ...  الان داوطلبانه اینطوری شدم.  رفتار های دخترونه اولین عامل آسیب رسانی ه!  احساسات دخترونه، علائق دخترونه، عادت های دخترونه، چیزایی که مختص جنس مونثه در تمام سنین. مثل علاقه به طلا، مثل چشم و هم چشمی، مثل عشق مفرطشون به فداکاری سر هرچیزی، تمایلشون به فدا شدن و فراموش شدن، حسادت ، مثل عادت به اینکه باید بهترین باشن، باید آشپزی بلد باشن، باید گریه کردن براشون اسون باشه، نباید نا مرتب باشن و نباید مرتب بودنشون دیده بشه، به خودشون برسن اما نشون ندن که میرسن، باید به مسائلی غیر از خونه و زندگی و بچه و پخت و پز و غذام سر رفت فک نکنن... و کافیه یکیشون بروز داده بشه. وسواس گونه...خودتو، خانواده تو، همه چیو نابود میکنه... حتی عشق دخترونه ی زیادی هم نابود کننده ست.  پ.ن.1. برای همه شون مثال دارم. برای کسایی که با عشق دخترونه نابود میکنن زندگیشونو، برای کسایی که به خاطر چشم و هم چشمی نابود میکنن زندگیشونو، به خاطر فداکاری بیش از حد، زندگی خودشونو تموم کردن و زندگی نکردن ، به خاطر طلا، به خاطر خونه، به خاطر "مامانم اینطوری میگه" زندگی خودشون که هیچ، یه بنده خدای دیگه رو دارن زیر بار فشار له میکنن.  پ.ن.2. اینا همه خوب میشه در صورتی که طرف مطمئن باشه بهش. نه اینکه بگه "طبیعت زن همینه". مادرم اینطوری بود پس من هم همینطوری...  اگه کسی فدا شدن برای بچه ش ، عین زندگی کردن براش باشه، این ارزشه. نه اینکه غریزی باشه. غرایز حیوانی ان. فطرت خوبه. فطرت مادر بودن با غریزه ی مادر بودن فرق میکنه. پ.ن.3. از دخترونه رفتار کردن انصراف دادن پیامد های زیادی داره و اولیش "پذیرفته نشدن تو جمع بانوان" دور و ورته. صرفا به خاطر خطرناک بودن افکارت. به خاطر اهمیت دادن به چیزایی که اونا بهش اهمیت نمیدن. چیزی فراتر از کفش پاشنه بلند پوشیدن... پ.ن.4. من هنوز دوست دارم خانوم بودن رو. اما مگه نمیشه همه ش رو کنار هم داشت؟ نمیشه دامن چیندار صورتی پوشید و کفشای ورنی قرمز و همزمان درگیر خیلی چیزا نشی؟! نمیشه شیرینی پزی و تزئین خونه ت رو دخترونه انجام بدی اما همزمان بتونی حساب کتاب مالی انجام بدی، اوضاع اقتصادی رو دنبال کنی، حتی مشاوره مالی بدی؟! پ.ن.5. دلم میخواد هر دو طرف باشم. کاش می شد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۱۰
خانوم سین

564 - سانتریفیوژ

چهارشنبه, ۱۵ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۰۵ ق.ظ
معدودند تعداد روحانی های دل نشین! کسایی که حتی دلم نیاد بهشون بگم "آخوند"، یا بگم "شیخ" یا "روضه خون" یه سری ویژگی هارو همه شون دارن. سبک حرف زدنشون همه یکیه و حتی لهجه ی صحبت کردنشون هم...  شاید تعداد حوزوی خون هایی که از تمام درس هایی که تو حجره ها و دورنشینی هاشون پاس کردن، فقط تحجر و محدودیت رو یاد گرفتن، و اینکه تو ذهنشون فرو رفته که باید مردم رو ارشاد کنن بر اساس تئوری هایی که خوندن ، و وظیفه ی خودشون میدونن که راجع به هرچیزی نظر بدن، و به خودشون اجازه میدن که قضاوت کنن اونقدر زیاد شده که باعث میشه وقتی میبینی کسی با عمامه و عبا داره حرف "خوب" و "غیر آخوند پسند" میزنه بسیار متعجب میشی و حتی لذت میبری... 1+ به این مردم نقدی نیست! من هم یه مدت که زیاد راجع به دین و اینا مطالعه میکردم دقیقا دچار همین دیدگاه شده بودم :)) با کسایی که نمی دونستن یا خلاف چیزی که من میدونم رفتار میکردن "آخوند" مآبانه رفتار میکردم! 2+ اولین کسی که همیشه به عنوان روحانی دل نشین ازش یاد میکنم "دکتر دیانی" هستن. که هنوز تو دانشگاه میبینمشون می خندم! (خنده ی شادی!) 3+ این مطلب بعد از دیدن فیلم تبلیغاتی دکتر روحانی نوشته شد. به عنوان یک روحانی جالب بود که اطلاعاتی جز محدوده ی لباسی خودش داشته باشه. اصلا برای من تعریف شده نیس! طوری که فیلمش تموم شد دوستم که به شدت ضد روحانیته براش دست زد :| :|  4+ شهید مطهری هم احتمالا جزو این افراد باید باشن طبق شنیده ها.  5+ هنوز برای انتخاب تصمیمی گرفته نشده. مسئولیتش خیلی بیشتر از یه انگشت استامپ خورده و یه مهر تو شناسنامه ست. حتی اگه یک نفر از چند ده ملیون باشم... 5+
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۰۵
خانوم سین

563- خدا از دست های تو به من نزدیک تر میشه..

چهارشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۱۷ ب.ظ
تمام آسمان اگربغض شودو سی و یک زمستانآنی بر سرم آوار ،باز هم شکوفه می کنمهزار باراز باور بهار. پ.ن.0. سامره حمیدیان پ.ن.1. فاز یه سری آدما مشخص نیس. آدمایی که مثلا برای پیاده روی یا خرید میان بیرون اما سطح تماس پاشنه ی 10-15 سانتی متری کفششون با زمین زیر 1 سانتی متر مربعه... یا آدمایی که هیچ مسئولیتی نسبت بهت ندارن یهو میان میگن نصیحت دوستانه بهت بکنم بعد یه چیزی میگن که آدم تو دلش چند تا لغت خوب نثارش کنه ، یا فاز آدمایی که فک میکنن من واقعا اطلاعاتی رو که دیشب جون کندم خوندم به صورت تقلب تو امتحان در اختیارشون قرار میدم ، یا فاز کسایی که فک میکنن من حاضرم برعکس این کارو هم انجام بدم ، یا آدمایی که فک میکنن دانشگاه پارکه، رو چمن دراز میکشن یا سیگار میکشن ، یا استادایی که سر کل کل با همکاراشون، دانشجوهای همکارانشون رو تنبیه میکنن ... اصن چقد آدما پیچیده شدن جدیدا! پ.ن.2. دیدی گاهی توهم میزنی یه پله ی دیگه وجود داره، بعد پاتو محکم میذاری رو  هوا و زیر پات خالی میشه!؟ یه حسی مث این میخوام! که یهو دلت بریزه. یه چیزی که هیجان داشته باشه. نه مثلا مثل امتحانا که بعد هرکدومش کلی ته دل آدم خالی میشه. پ.ن.3. بعضی اوقات سر لجبازی با خودت یه تصمیمایی میگیری که... باید فک کرد. قبل هر کاری. به همه ی جنبه هاش. به اینکه سر لجبازی ، سر درس دادن به یکی دیگه، سر لج یکی دیگه رو درآوردن ، خودتو مجبور به تحمل شرایطی نکنی که فقط زندگی تو خراب کنه. :-)برعکسش هم دردناکه ها! اینکه کسی به خاطر همین دلایل، تو رو تبدیل به همون شرایطی بکنه که باید تحملش کرد. یعنی تورو تحمل کنه تا روی یکی دیگه کم شه ... (این مصداق خاصی نداشت! حسش بد بود نوشتم!) پ.ن.4. جریان تحصیلات ما شده مثل آشپزی یاد گرفتن من!! انواع مدل غذا و دسر و خوراک های خوشمزه رو از اینترنت میخونم و تو یه ورد کپی پیست میکنم. مراحلش رو هم کاملا بلدم! اما دلیل نمیشه الان که رفتم خونه بتونم یه کیک شکلاتی با ژله ی رنگین کمان درست کنم. البته اونقد به خودم مفتخر و مغرورم که مطمئنم میشه... مثل همه ی ماهایی که لیسانس و ارشد و دکتر و پزشک هستیم اما فقط تئوریک! پ.ن.5. دوباره برنامه های انتخاباتی شروع شد :) سال اول کارشناسی یادش بخیر... چقد تفاوت بود!! همه دنبالش بودیم. چی میشه؟ کی میاد؟ کی میره؟ الان که فعلا فقط درگیر پروژه و موضوع تز و نمره ی پایان ترمیم! :| چقد بی تفاوتی بده! پ.ن.6. خوبه که یه نفرو تو دنیا داشته باشی که حتی وقتی چشات پر اشکه اما بازم خالصانه و از ته دل بخندی! حتی اگه لبات خنده رو نشون نده... اما دلت شد میشه. مثل همون پله که نمیبینیش و میترسی اما یهو محکم میشه جای پات... پ.ن.7. دلم یه عکاس همراه میخواد. که به خوبی خودم عکس بگیره ( همهی عکسای خوب عکسایین که من عکس میگرفتم و توش نیستم!) و همه جا همراهمون باشه تا هر چیزی رو که میخوام تا ابد باهام بمونه رو برامون ثبت کنه. اینطوری تو تمامش هستیم. نه اینکه فولدرهامون پر عکس دریا و اسمون و جنگل و گل باشه بدون خودمون! پ.ن.8. داریوش! همین آهنگی که شعرشو تو تایتل نوشتم :))
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۷
خانوم سین