بلاخره یه روز اومد که بشه بهش گفت پر کار...
سالگرد "ایران" بود... کی فکرشو میکرد یه سال گذشت به همین راحتی؟ سال پیش همین موقع نتایج کنکور اعلام شد و من تو عزای "ایران" فهمیدم که باید به کجا برم.... "سلولی و مولکولی" عزیزم تو مراسم "ایران" برای اولین بار به گوشم خورد و یادمه که اصلا موافقش نبودم!
بهشت فضل تو بعدازظهر عالی بود... دیدن افرادی بعد یکسال که هر کدوم یه حس رو به من القا میکردن... تنفر... لجبازی... غرور... شادی... بازی با آدما خیلی جالبه... با یکیشون با نهایت شیطنت حرف میزنی؛ با یکی مثل دخترای خانوم سرتو میندازی پایین و فقط میگی "ممنون، متشکرم، جای شما خالی، سلام برسونین" ؛ با یه عده ی دیگه اصلا حرف نمیزنی و از دستشون در میری...
پیک نیک شب هم خوب بود.با خاله زهرا و دایی مهدی! خوش گذشت!
پ.ن.۱. کتاب "دیدار از دانیل استیل" خیلی بهتر از "عروسی سکوت از یه نویسنده ی ایرانی" به نظر میرسه...
پ.ن.۲. دیشب بابا کلی دعوام کرد... آخه از بیرون که اومدیم ماژیک رو برداشتم و رو دیوار شعر مورد علاقه مو از "آوریل لاویگنه" نوشتم... رو آینه رو هم پر کردم. دعوام کرد اما نصفه شب اومد از در و دیوار اتاقم عکس گرفت.من که خواب بودم مثلا!
پ.ن.۳. و ان یکاد الذین...
پ.ن.۴. داره کم کم همه چی برمیگرده به همون چیزی که باید میبود... خوشحالم!
۸۸/۰۵/۰۲