افطاری بزرگ خونه ی عمه فاطمه و دوباره بیتا...
چرا ممکنه یه بچه اینقدر روی آدم تاثیر بذاره؟؟؟ که نتونی بذاریش زمین... که همهش گردنشو بوس کنی و بوی شیر استشمام کنی (!!!!)... کلی براش شعر بخونی و باهاش بازی کنی در حالی که میدونی ۲۰ روزشه و حتی یادش نمیمونه!به هر حال...
دوباره دور هم بودیم... و ظرف شستن های دخترا ( من هیچ وقت قاطی نمیشم... ظرف شستن دوست ندارم)
و بعدش "سوپراستار"... و خونه...
پ.ن.۱. شیما جوووونم هم عروس شد!مبارک باشه شیما جون و آرش عزیز...
پ.ن.۲. و ان یکاد الذین...
پ.ن.۳. کل ماه رمضون در خواب میگذره... خوابش هم عبادته آخه!
پ.ن.۴. من دارم خیانت میکنم؟ اخه با حرف درست نشد... مجبورم راپرت کاراشو به مامانش بدم... همه چی رو نمیگم! فقط شماره ی پسره رو بهش میدم! همین! درسته یعنی؟
۸۸/۰۶/۰۶