موقعیتی که فکر میکردیم خیلی دوره راحت پیش اومد... وقتی که هر کسی تجربه ش میکنه! دیشب حرفایی زده شد خونه ی عمه که تا به حال به ذهنم نرسیده بود! انگار تا به حال دیدی که داشتم به زندگی آینده م همه ش فقط خیالبافی ها و رویاهای بچه گونه بود... دیشب فهمیدم چقدر سخته...
چقدر تفاوت هست که باید تو ۲ ساعت مهلتی که میدن باهاش حرف بزنی باید بهشون برسی...
تو ۲ ساعت بفهمی کیه... چی میخواد... چقدر حالیشه...اصلا قابل درک هست؟... میشه قبولش داشت؟... جواب اعتمادتو چه جوری میده...
سخته...
خدا خودش بخیر کنه! موفق باشی ساجده!
پ.ن.۱. انتخاب واحد انجام شد... در دو بازه ی زمانی ۴ تا ۶ صبح... و ۱۲ تا ۲...
به هر حال نشون میده که دانشگاه نزدیکه و دوباره بابلسر...
پ.ن.۲. از روزی ۱۰ ساعت خواب رسیدم به ۲ روزی ۵ ساعت...
پ.ن.۳. افطاری عالی بود... دوباره دیدن همه با هم تو یه سالن! صمیمی و مهربون!
۸۸/۰۶/۱۶