اینم شب قدر امسال... حال داد... ناشکری نمیکنم! با ساجده و فهیمه...
دیدن مهدیه بعد ۸ سال... و اینکه با ۷۰۰۰ زبان مشهد قبول شد... کاری که من با ۱۰۰۰ نتونستم بکنم.
دیدن هستی و اینکه خاله چقدر ضعیف و پژمرده شده...
اینکه به دوست بابات که کنارشه سلام کنی و کلشو بندازه پایین و چهار تا حرف زیرلفظی تحویلت بده... که مثلا ما احتساب محرم و نامحرمو داریم... اونم با من که همسن دخترشم... عقیده ست دیگه...
آمین نگفتن به دعاهای آخر مراسم که دیگه کامل سیاسی شده بود...
جوشن کبیر و دوستانی که ساندویچ از دست هم چنگ میزنن...
واستادن تو هوای آزاد و فسقل بچه های ۱۲ ساله که به سامان میگفتن: خواهرتو بگه بره تو آبرومونو میبره! (فقط واسه اینکه ۴ تا از همون آدمایی که سرشونو بالا نمیارن تو حیاط بودن)
پ.ن.۱. حرفای یه نفر تو وبلاگش در مورد شکستن قوانین عرف همونی بود که گاهی بهش فکر میکنم... جرئت طرد شدن ندارم... خانواده م مهم ترینن! س باید نگهشون دارم کنارم حتی اگه مجبور باشم به چرندیاتی که عرف میگه گوش بدم!
پ.ن.۲. دارم به طالع روزانه ی کلوب ایمان میارم! دیگران را چنان که هستند باید پذیرفت نه چنانکه تو دوست داری. باید واقعیت آنها را در نظر گرفت و بیهوده برای خود یا آنها رویا بافی نکرد بر پایه واقعیت ها باید حرکت کرد تا موفق شد. پ.ن.۳. و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر...
پ.ن.۴. خداجونم... فقط دوستم باش و دوستم داشته باش... همین!
۸۸/۰۶/۲۰