~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها بر کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد،...
چه کسی...؟!
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟؟

آلبر کامو _ سقوط
------
قلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
مطالب پیشین

2-

جمعه, ۲ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۳ ق.ظ

دو چشمت را

        شعر میکنم

              چشمک که میزنی

              قافیه به هم میریزد...

 

1+ در راستای حرکت در مسیر "قرار دادن خود در مقابل هرچیزی که ازش میترسی" تو این ماه دو بار سقوط آزاد رو تجربه کردم :) ترس از ارتفاع، ترس از سرعت، و ترس از عدم امنیت . زیر پات یهو خالی میشه، تو آینه ی روبرو میبینی خودتو که یهو نیستی!!، سه متر سقوط میکنی و بعد 13 متر با سرعت لیز میخوری! جالب بود.

2+ مگه چقد تفاوته بین 20 سال تا 25 سال؟! انگار یک جهش بزرگ سنی و عقلی و شعوری و فهم و درکی داری. آدم های 5 سال از خودت بزرگتر رو راحت درک میکنی اما بچه های 5 سال از خودت کوچیکتر رو نمیتونی.

3+ فرانسه خوندن همچنان ادامه داره. با تشکر از Doulingo.com
     3.1. روزایی بود که یک کتاب 500 صفحه ای رو یک روزه تموم میکردم. کتاب "ته خیار" هوشنگ مرادی کرمانی الان دو هفته ست که تموم نشده. و این ینی...

4+ مجبور شدم دوباره قالب رو طراحی کنم. از بک آپی که داشتم چند تا پست از قدیم رو دوباره برگردوندم. اما خب... باید منتظر باشیم بلاگفا خودش خرابی ای رو که به بار آورده درست کنه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۰۳
خانوم سین

1-

جمعه, ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۲۵ ب.ظ

 از خواب رسیده بودم

         دهانم را بو کرد
             سیب می شنید

                    ...

0+ آبا عابدین 

1+ اولین پست بعد از تغییراتی که بلاگفا تحمیل کرد. و 2 سال نوشته ها رو حذف کرد ... شماره ها رو یادم نیس. پس از اول شماره می زنیم. 

2+ بعد از کنسل شدن کلاس زبان فرانسه و انصراف از کلاس زبان انگلیسی، و بعد مشاهده ی هزینه ی بالای کلاس ویولن و دف، به این ضرب المثل بزرگ رسیدم. می فرمایند که : کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. پس شروع کردم به خوندن فرانسه. خودم. تک و تنها. و تا الان بنا به تشخیص سایت 20 درصد در زبان فرانسه "روان" -فلووِنت خودمون- می باشم.
          2.1 + تو پستای قبلیم که پاک شد گفته بودم چقدر دوست دارم زبان فرانسه رو، عطر فرانسه رو، هنر فرانسه رو، تاریخ فرانسه رو ... همه چیز جز قهوه ی فرانسه رو.

3+ رفتم اداره ی کاریابی... برای خیلیا تعریف کردم که چطور به من سمت "منشی" یک شرکت پیشنهاد شد. و چقدر به من برخورد. که به خاطر "موقعیت های شغلی پیشنهاد شده" و عدم قبول اون پیشنهادات توسط من، به من گواهی عدم کاریابی داده نمیشه. و خب حالا که چی؟! انگار پیشنهادات تحصیلی خارج از کشور من معطل آزادسازی مدرکم هستن...
          3.1+ اعتراف کردن سخته. اما گاهی فک میکنم شاید دلیل اینکه من نمیخوام از فائزه صحبت کنم یا بشنوم، اینه که اون چند قدم جلوتر به چیزایی رسیده که من دارم الان به سمتشون حرکت میکنم. اون از 10 سال پیش فرانسه میدونست، و انگلیسی راحت صحبت میکرد، و الان لندن مشغول تحصیله... شاید یه روز به بررسی فاصله ای که بین من و اون افتاده پرداختیم... که چقدر محیط نقش داره در سرنوشت دو نفر که اهداف یکسان داشتند...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۴ ، ۱۹:۲۵
خانوم سین

نمیدونم چندم- اینجا نیشابور ...

سه شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۴، ۰۹:۰۴ ب.ظ

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد!

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت!
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد!

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت...
نزدیک ظهر بود ... غزل اختراع شد...

آدم که سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول و فاعلات و فعل اختراع شد...

«یک دست جام باده و یک دست زلف یار»
اینگونه بود ها..! که بغل اختراع شد

 

پ.ن.0. حامد عسگری

پ.ن.1. بعد از مدتها چشم انتظاری، بلاخره سرور بلاگفا درست شد... خیلی وقت بود نبودیم. ینی هر روز مطلبی بود برای نوشتن، اما انگار غیر از بلاگفا نه دست آدم به قلم میره (که بعد کاغذ نوشته ها مچاله شه و با یه پرتاب سه امتیازی راهی سطل آشغال) و نه دلت میاد که سرور رو عوض کنی.
             * فقط من نمیدونم چرا انگار یه تیکه از وسط زندگیم رو قیجی کرده. دقیقا از وقت آشنایی با مهدی به بعد رو...  

پ.ن.2. باید از رم بنویسم... و بعد از برگشت به ایران... و بعدتر از فکر درویش شدن... و بعدترها از نیشابور... و از زندگی جدید. بدون دانشگاه و تحصیل، بدون کار و شغل و فعلا بدون برنامه و هدف.

پ.ن.3. بچه هایی که به دنیا اومدن رو دیدین؟! مخصوصا اونایی که یکی دوماه زودتر به دنیا میان. مثل بجه میمونهای کوچولو میمونن. ینی عملا به غیر از دم، هیچ تفاوتی با یک میمون ندارن. کافیه انگشتتون رو به کف دستش بزنین تا ببینین با چه قدرتی انگشتتون رو میگیره و حتی میتونین با بلند کردن انگشتتون، اون فسقلی رو ببینین که با دستاش از انگشتتون آویزون شده. 
              *فرهاد به جمعمون اضافه شد. یک ماه زودتر. با دو کیلو وزن و شاید 30 سانتی متر قد. که وقتی نگاش میکنی به تناقض خودش و اسمش میخندی. :) 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۱:۰۴
خانوم سین

689- بعد 50 روز زندگی

چهارشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۳۱ ب.ظ

مقدمه: دلیل نوشتن این پست شاید سوالایی بود که این روزا ازم میپرسن...

   1+ دلت تنگ میشه یا نه...

جوابیه: اگه قول میدین بهم نگین غرب زده یا عنصر اخراجی و نخواین منو به داعش معرفی کنین باید بگم "نه". دلم تنگ نمیشه. شاید گاهی مناسبتی... مثلا دلم میخواست 8 فروردین عروسی سوسن تهران باشم، یا 12 فروردین با جمع بزرگمون تو باغرود 12 بدر بریم... یا مثلا عروسی شادی... اما به طور کلی نه. 
    پ.ن.1. امروز به معصومه میگفتم دلم برای هیجانات ایران هم تنگ میشه. شب بخوابی ساعت کوک کنی که صبح زود بری تو صف سبد کالا، با استرس این بخوابی که فردا قیمت مرغ بالا نره، بری خیابون و قیمت طلا تو مسیر رفت یه چیز باشه و تو مسیر برگشت یه چیز دیگه... اینجا اصلا هیجان ندارن. میتونی برنامه ی آخر سال رو از الان بریزی و حتی بودجه ی برنامه تو هم کنار بذاری بدون نگرانی اینکه چیزی ممکنه عوضش کنه. همه چیز قابل پیش بینی و این اصلا خوب نیس واسه روحیه ی تنوع طلب ما.

2+ علم بهتر است یا ثروت؟...

جوابیه : علم!! اما نه علم آکادمیک... نه اینکه من فوق لیسانس سلولی مولکولی رو گرفتم، دکتراش رو هم بگیرم و نهایتا تدریس کنم تو دانشگاه. علم واقعی... ینی حداقل ادبیات برتر جهان رو خونده باشی. جزیره ی گنج، تام سایر، غرور و تعصب، دور دنیا در 80 روز... ینی انگلیسی روون صحبت کنی و کنارش حداقل فرانسه یا اسپانیولی بدونی... ینی تاریخ جهان رو که نه، تاریخ کشورت رو بدونی... چهارتا کتاب خونده باشی برای تربیت بچه ها یا برخورد با اطرافیان ( نه کتابای بیایید خروس نباشیم و چمیدونم ازینا) . سفر بری. ببینی، فکر کنی.
    پ.ن.1. اینا ثروت میخواد. درسته. اما پولی که باهاش زندگی کنی نه اینکه پدر خودتو در بیاری. اینجا کاری ندارن چی میوشی. حتی دست دوم اگه باشه. حتی اگه برات بزرگ باشه یا کوچیک. وقتی نیاز داشته باشی خرید کنی نه صرفا چون عید یا اول مهر یا عروسی نزدیکه.
    پ.ن.2. تو مترو، ایستگاه و اتوبوسا، حتی پیرمرد 70 ساله کتاب دستشه. یک کتاب 400-500 صفحه ای گرفته و داره با دقت میخونه. و وقتی مردم به این سطح از آگاهی برسن راحت قبول میکنن که وقتی مترو میاد، جلوی در واینستین و بذارین ملت پیاده شن بعد شما سوار شین، وقتی یک خانوم با بچه ش پشت سر شما داره سوار میشه، صندلی خالی رو بذارین برای اون، خط عابر پیاده علامت افزایش سرعت نیست... 
     پ.ن.3. چک تاریخ جالبی داره. اینا هم مثل ما درگیر انقلاب بودن. اینا هم مثل ما یک دوره ی خیلی بدبختی ناشی از جنگ و تغییر رو داشتن. اما برای من سواله که چطور تونستن اینقدر سریع سر پا شن دوباره در حالیکه ما نتونستیم؟! و جوابش فقط تو همون فرهنگه. که مدرک گرایی طوری داره مارو میبلعه که کاری نداریم دکتر مملکت وقتی اون روش بالا میاد از صد تا بی سواد بدتر عمل میکنه. که مدرک هیچوقت دیگه نشون دهنده ی علم نیست...
      پ.ن.4. رفته بودیم بانک. اینطوری نبود که از پشت یک دیوار و شیشه با کارمند صحبت کنیم. یک میز گرد بود یا دو تا صندلی راحتی. کارمند بلند شد. دست داد. صندلی رو برای من که خانوم بودم کشید عقب. نشستیم و بعد نشست. کارمون رو انجام داد. خودش بلند شد و رفت پرینت و کپی های لازم رو گرفت. انجام داد کارمون رو. بلند شد. خدافظی کرد. دست داد. و رفتیم. :) اصلن هم حس نکرد داره به ما لطف میکنه که وقت گذاشته برامون.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۳۱
خانوم سین

687 - پاریس

پنجشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۴، ۰۷:۳۰ ب.ظ
ما دو دست در دست

همه جا خود را در خانه ی خویش می انگاریم

زیر درخت مهربان                             

زیر آسمان سیاه                              

زیر تمامی بام ها                              

کنار آتش                                        

در کوچه ی تهی در زلِّ آفتاب                

در چشمان مبهم جمعیت                     

کنار فرزانگان و دیوانگان                        

میان کودکان و بزرگسالان                     

عشق را نکته ی پوشیده ای نیست

ما آشکاری مطلقیم

عاشقان خود را در خانه ی ما می انگارند...

 

0+ تایتل از کازابلانکا ، شعر از پل آلوار (Paul Éluard) شاعر فرانسوی
     پ.ن.1. تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم...

1+ انسان لعنتی به همه چیز زود عادت می کند. به هر تغییری هرچقدر هم ف**ینگ هیوج باشد. به از دست دادن آدم ها، به زندگی کنار آدم های دیگر، به لهجه ی عجیب مردم پراگ، به مترو های کثیف پاریس، به طعم شیرین گوشت برای نهار... 
       پ.ن.1. این قابلیت انسان ها در سازگاری با هر چیز، همون اندازه که امیدوار کننده ست ترسناکه. 

2+ پاریس همونطوری بود که انتظار داشتم. و شهر عشاق اسم واقعا برازنده ای برای پاریسه. انگار همه چیز، خیابون ها، کافه ها، هوا، زمین، درختا، ساختمون ها، چراغ ها، مردم، همه چیز و همه کس یه رنگ دیگه ست. شاید به خاطر پیش زمینه ی ذهنی باشه. شاید به خاطر فکر به کازابلانکا و یکشنبه ی غم انگیز باشه که همه چی طور دیگه به چشم میاد... ولی پاریس جاییه که اونجا عاشق میشی... عاشق میشی حتی اگه معشوقی نداشته باشی... اون حسه هست! متوجه میشین چی میگم؟! عشق هست. 


3+ کاخ ورسای فوق العاده بود.
      پ.ن.1. اونقدر زیبا و با شکوه بود که ذلم میخواست کاش من هم یک دوشس بودم با دامن پف پفی و موهای فر که یک بعد از ظهر بهاری با ندیمه ها کنار رودخونه قدم میزنیم و نرگس میچینیم...
       پ.ن.2. عکس بالا هم کاخ ورسای می باشد.

4+ فکر میکنم جزو معدود کسایی هستیم که پول میدیم میریم پاریس، صف طولانی موزه ی لوور رو تحمل میکنیم. هزینه میدیم برای بازدید از چند صد هزار متر مربع موزه. و اولویت اولمون دیدن آثار باستانی ای که از کشور خودمون برده شده. دنبال منشور کوروش و لوح حمورابی و سرستون های تخت جمشید... خیلی درد داشت. خیلی...

5+ کلیسای ساکره کر ... کنار مجسمه ها پر از شمع و مردمی که زانو زده بودن و دعا میخوندن. و خوشبختانه وقت مراسم مذهبیشون رسیدیم که راهبه ها با صدای فوق العاده ای دعاهای شعر مانند رو میخوندن و نمیدونین پیچیدن اون صدا تو سقف بلند کلیسا و بوی عود و شمع چه فضایی رو داشت... دلم میخواست دعا کنم. و خنده دار نیس اگه بگم همه ش تو دلم صلوات میفرستادم و آیت الکرسی میخوندم؟! خب زبون دعای ما این شکلیه دیگه... کلیسا هم خانه ی خداست. مث مسجد... :) 
       پ.ن.1. اتاق های اعتراف هم مدل جالبی بودن. ساعت های مخصوصی از روز برای اعتراف. اسلام به پرده پوشی اصرار داره. که حتی اگه کاری رو انجام میدی که اشتباهه، برای کسی نگو و بهش اعتراف نکن! و من این مدل رو بیشتر دوست دارم تا اینکه برای یک نفر تعریف کنم که چه کارایی کردم.

6+ پانتئون... درین مورد هیچ توضیحی نمیتونم بدم... یک سرداب قدیمی... مقبره ی هزاران آدم برجسته ی فرانسه ... از بین اسامی آشنا ژان ژاک روسو بود، پیر و ماری کوری، بریل (خط بریل ویژه ی نابینایان رو که میشناسین!؟)، و مقبره ای که انگار یک کتابخونه اونجا خوابیده بود. ویکتور هوگو، الکساندر دوما و امیل زولا... هر سه تا یک جا. و یک سنگ خیلی ساده... آدم دلش میگرفت. که اینها با این سابقه ی بزرگ و درخشان که تمام دنیا میشناسنشون، همین فقط؟! یک اتاق بین چند صد اتاق یک سرداب!؟ 
       پ.ن.1. به قول فرزانه چقد آدم خوشبخته که بعد مرگش، یک اسم حداقل ازش باقی بمونه. یک جایی، یک کاری کرده باشه که موندگار شه...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۳۰
خانوم سین

686

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۳۰ ب.ظ

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید...

 

+ شمس تبریزی
++ اینجا که کلا حال و هوای عید نیس. اما عیدتون مبارک...
+++ پیش به سوی پاریس.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۰
خانوم سین

683- زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

پنجشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۲۹ ب.ظ

مهر در سجاده ام پنهان بماند بهتر است
کفر ما در سایه ی ایمان بماند بهتر است
عشق و رسوایی خطر دارد زلیخای عزیز
یوسفت در گوشه زندان بماند بهتر است
در دلم نفرین و بر لب آفرین دارم ولی 
ماجرا بین لب و دندان بماند بهتر است
بعد از این از عشق ما در کافه های انزوا
نقش مرموزی ته فنجان بماند بهتر است
بی سلامی آمدی پس بی خداحافظ برو 
عشق بی آغاز بی پایان بماند بهتر است

 

0+ تایل از فاضل نظری و شعر زیبا از احسان افشاری

1+ «بگو ای اهل کتاب، بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد» 
     پ.ن.1. آل عمران، آیه 94
     پ.ن.2. این ینی اصل مشترک بین تمام ادیان. خدای یکتا رو بپرستین و شرک نورزید.
     پ.ن.3. عکسی که گذاشتم منم، مثلا ایران به دنیا نیومدم. مثلا خونه م تو یه شهر کوچیک یه جای دیگه ی دنیا ست... مثلا همه چی همینقد رنگی و آرومه.

2+ نگران آینده نباش، چون خدا زودتر از تو آنجاست...

3+ از قبل اینکه بیایم، آهنگ "بهار بهار باز اومده دوباره " از مهستی رو میذاشتم میگفتم دم عید که بشه اینو ما همه ش گوش میدیم که "اما برای من دور ز خونه بهارا هم مث خزون میمونه..." و کلی میخندیدیم. اما الان حتی جرئت نمیکنم این آهنگو بذارم... 
     پ.ن.1. کی فک میکرد من مقاوم به دوری با آهنگ ماه و ماهی چند ساعت گریه کنم برای اینکه دلم واسه سعید تنگ شده...
      پ.ن.2. باز خدا خیر بده خانم گوگوش رو که یه چیزی خوند دل آدم نگیره...  عید عاشق
 
     پ.ن.3. عید دیدنی امسال ما این شکلیه...

4+ حالمان اصلا خوب نبود... فکر کردیم داریم میمیریم. چشمامو که میبستم انگار ته یک چاه بودم و مهدی رو صدا میزدم اما نمیشنید... قرآن رو برداشتم. گفتم فقط یه چیزی بیار که آرومم کنه. تفال زدم.
      پ.ن.1. دفعه ی اول این آیه اومد که ترجمه ی همینطوریش میشه :" که چون وقتی به سختی می افتند از خدا درخواست کمک میکنند و وقتی کشتی به سلامت به ساحل رسید فراموش میکنند و دوباره به هر کاری دلشون میخواد میپردازند"
      پ.ن.2. گفتم بدجنسیه الان تو این حال بخوای منت بذاری... دوباره تفال زدم. سوره ی نور اومد. همون دو تا آیه ی موسوم به آیه ی حجاب که چشمان خود را فروبندند...
     پ.ن.3. فک کنم خدا میخواد بگه اگه میخوای من به حرفت گوش کنم تو هم به جرفم گوش کن. اگه میگم حجاب داشته باش نپرس چرا. بگو چشم. تا تو هم هروقت کشتیت افتاد تو طوفان و گفتی کمک بگم چشم.
     پ.ن.4. تنها دلیلی که پیدا کردم برای حجاب این بود. که رابطه باید دو طرفه باشه. تو گوش بدی و اون هم گوش بده... 
     پ.ن.5. اما چشمای گرسنه، افکار پلید، نگاه کثیف، حرف زشت و تماس آلوده هیچ چیز و هیچ کس اذیتم نکرد. اصلا پیش نیومد. حتی یک چراغ، حتی یک نیش ترمز... حتی یک سر حرف باز کردن که ساعت چنده یا ور آر یو فرام!؟ و این فوق العاده بود. این امنیت فوق العاده بود.

 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۲۹
خانوم سین

661- جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من...

سه شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۳، ۰۹:۳۵ ب.ظ

و "زمر" سوره ی من است... اگه لحظه به لحظه ی زندگی من رو نگاه کنن و روی هر لحظه ، رو یکی ازین کاغذ یادداشت رنگی هایی که پشتش چسب داره، یک آیه متناسب با حالم بنویسن، کلا فک کنم میشه سوره ی زمر... و از امروز "زمر" سوره ی من شد... (البته که "ًضحی" همچنان با حفظ سمت جای خودشو داره).

      1+ ای بندگان من که ایمان آورده‏ اید، خدا ترس و پرهیزکار باشید، که آنان که متّقی و نیکوکارند (علاوه بر آخرت) در دنیا (هم) نصیبشان نیکویی و خوشی است، و زمین خدا بسیار پهناور است (اگر در مکانی ایمان و حفظ تقوا مشکل شد به شهر و دیاری دیگر روید و به راه دین صبر پیشه کنید) ... (10)

      2+ خدا قرآن را فرستاد که بهترین حدیث است، کتابی که آیاتش همه (در کمال فصاحت و اعجاز) با هم مشابه است و در آن ثنای خدا مکرر می‏شود، که از تلاوت  آن خداترسان را لرزه بر اندام افتد و (با آیات رحمت) باز آرام و سکونت یابند و دل‌هایشان به ذکر خدا مشغول گردد. این همانهدایت خداست که هر که را خواهد به آن رهبری فرماید... (23)

      3+ برای آن بندگان نزد خدایشان از هر نعمتی که بخواهند مهیّاست، که این پاداش نیکوکاران عالم است. تا خدا زشت‏ ترین گناهانشان را مستور و محو گرداند و بسی بهتر از این اعمال نیکشان به آن‌ها پاداش عطا کند. آیا خدا برای بنده ‏اش کافی نیست؟ و مردم تو را از قدرت غیر خدا می‏ترسانند! ... (34 و 35 و 36)

      4+ خداست آن که وقت مرگ ارواح خلق را می‏گیرد و آن کس را که هنوز مرگش فرا نرسیده نیز در حال خواب روحش را قبض می‏کند، سپس آن را که حکم به مرگش کرده جانش را نگاه می‏دارد و آن را که نکرده (به بدنش) می‏فرستد تا وقت معیّن... (42)

     5+ آری آدمی چون رنج و دردی به او رسد ما را به دعا می‏خواند و باز چون (آن رنج و عذاب را برداشتیم و) نعمت و دولت به او دادیم گوید: این نعمت دانسته (و به استحقاق) نصیب من گردید. (چنین نیست) بلکه آن امتحان وی است و لیکن اکثر مردم آگه نیستند. (49)

 

و در نهایت بهترین، کلودیازپوکساید ترین، پروپرانولول ترین و سروتونین ترین آیه ای که خونده م:

      بدان بندگانم که (به عصیان) اسراف بر نفس خود کردند بگو: هرگز از رحمت خدا ناامید مباشید، البته خدا همه گناهان را خواهد بخشید، که او خدایی بسیار آمرزنده و مهربان است.  (53)

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۵
خانوم سین
1+ تمام شعرا برای پری-رویان تهران... تهران غمگین میشه، تهران خراب میشه، تهران عاشق میشه، تهران شلوغ میشه... تمام شعرا برای چشمای آبی... تمام شعرا برای موهای بلند... موهای مشکی... موهای لخت. مثلا نمیشه یک زن سیاه چرده با موهای وزوزی کوتاه حنا زده و چشمای مشکی الهام بخش یک شعر زیبا بشه؟      پ.ن.1. تایتل در راستای همین اعتراض سروده شد. با تشکر از علی صفری.      پ.ن.2. خیلی خوبه که یه شعر برای تو گفته شه... مث وقتایی که یهو سعید یه شعر میگه و میدونی راجع به تو بوده. 2+ اکثر دخترا وقتی خسته ن یا عصبانی چندتا تا کار انجام میدن : خرید میکنند، نظافت میکنن، در هم خوری میکنن، آرایش میکنن و لاک میزنن... انگار یه چیزی تو وجود همه ی ما هست که وقتی همه چی برامون آزاردهنده ست، طوری نشون بدیم که انگار اتفاقی نیفتاده. انگار خیلی حالمون خوبه که داریم خونه رو مرتب میکنیم، به خودمون میرسیم...      پ.ن.1. و ما خانوما وقتی بخوایم چیزی رو تظاهر کنیم موفق میشیم... انگار واقعا همه چیز عالی به نظر میرسه . همین که بقبه فک میکنن همه چی برای ما عالیه مارو عصبانی میکنه که چرا نمیتونن متوجه بشن!! 3+ این آهنگ رو از دست ندین... "دیگه دیره" از تورج. لینک اینجا  4+ میگن خواب بد تعبیر نداره، خواب بعد از ظهر تعبیر نداره، خواب قبل اذاتن تعبیر نداره، خواب با شکم پر تعبیر نداره... کلا پس تعبیر نداره اما همیشه بعد از یه خواب بد تا 2-3 ساعت واقعا درگیرش میمونی و اونقدر تو ذهنت واکاویش میکنی که آخر از سر خستگی بیخیالش میشی تا فراموشی...     پ.ن.1. مهدی میگه مرگ هم یه طور خوابه... یعنی خواب مرگ دومه!     پ.ن.2. بابا میگفت :چطوری وقتی از خواب بد میپری و یه لحظه میگی آخیش... همه ش خواب بود، وقتی میمیری هم یهو به خودت میای و میگی آخیش تموم اون دردا و خستگی ها و فکر و رنج و دغدغه و مریضی و دلشوره همه ش خواب بود...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۳ ، ۲۱:۳۷
خانوم سین

537

پنجشنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۳۴ ق.ظ
1 + یه سری که نه، کلا تمام اتفاقایی که تو زندگیت افتاده رو وقتی بهش نگاه میکنی فک میکنی چقد ساده و زود گذشت... اتفاقایی مثل پاس کردن امتحانا ،‌ یا تمام پروسه ی ازدواج، یا پروسه ی درمان یا هرچی... اما کافیه یه لحظه برگردی به همون زمان تا یادت بیاد چقد سخت بود و روزایی بود که فک میکردی هیچوقت تموم نمی شن و تا آخر عمرت فقط باید بخوابی تا خستگی هرکدومش از تنت بره بیرون... پ.ن. مثلا کافیه کتاب میکروبیولوژی رو دوباره بگیری دستت و جاهایی که هایلایت کردی یا نکته هاشو نوشتی رو بخونی،‌بعد بگی واقعا من چطوری تونستم این درسو پاس شم؟ یا بخوای به یکی تو یک زمینه ای مشاوره بدی، بعد با خودت فک کنی :"وای من چطوری از پسش براومدم؟!"       1.5+ فک کنم این روزا هم ازون روزایی باشه که بعدا به نظرم میاد که چقد ساده گذشتن!! 2+ سخنرانی !‌ فقط هدست تو گوشمه. عفاف،‌نماز،‌خانواده ی موفق، تربیت فرزندان،‌وسواس ،‌انواع عشق!!‌بدون هیچ نظم یا ارتباطی... اما همه شون موثر!‌ از دکتر حبشی و دکتر فرهنگ. 3+ خیلی از اتفاقایی که میفته، به خاطر ضعف تو چیزیه که بهش اعتقاد داریم. وگرنه اگه من حتی 1% اطمینان قلبی به حرفی که هرروز میزنم داشتم،‌هیچوقت این استرس ها و نگرانی از آینده نبود. هیچوقت... -با اراده و نیروی توئه که بلند میشم و میشینم... که اوج میگیرم و فرود میام-
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۰۹:۳۴
خانوم سین