~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها بر کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد،...
چه کسی...؟!
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟؟

آلبر کامو _ سقوط
------
قلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
مطالب پیشین

12- _ سیمین تویی؟...

دوشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۴ ق.ظ

از پله ها که میای بالا، اولین اتاقی که روبروت میبینی و درش بازه، اتاق رئیس الرؤساست. یعنی کافیه همینکه از پله ها وارد بالاترین طبقه شدی مستقیم بری جلو و در بزنی و اجازه ی ورود بگیری و با رئیس الرؤسا یا نماینده ی صحبت کنی... اما نمیدونم تو ناخودآگاه مراجعا چرا جایگاه رئیس ها باید در دنج ترین و غیرقابل دسترس ترین مکان ها باشه. که مثلن هرکسی به راحتی راهشو به اون سمت پیدا نکنه. برای همین از پله ها میان بالا، مسیر رو کج میکنن به سمت چپ. اولین راهرو رو تا آخر میان که اتاق ماست. من ( اَز اَن اینفورمیشن سرویس) بهشون آدرس میدم که برگردن همونجایی که بودن...

 ارگان محترم که اینروزا بهش افتخار دادم (تنها راه توجیه کردن خودم واسه اینکه دارم هرروز میرم بدون هیچ دریافتی!) و برای تایپ و ماشین­نویسی میرم خدمتشون؛ انگار یک کلاس بزرگه پر از بچه های ترم اولی. که هنوز روابط رو کشف نکردن. سلام و احوالپرسی و سوال­ و جواب­ها رو اشتباه برداشت میکنن... کل ارگان در جریان گفت و گوهای همه  اتاق­ها هستن... اخبار و گفت و شنودهای شخصی با سرعت نور منتقل میشه... باید مواظب باشی هر حرفی نزنی، هر جایی نری، تلفن­ها تایمری هستن. نمیتونی زیاد صحبت کنی. حضورت در اتاق همکاران هم بر اساس یک قرار داد ناننوشته تایمری ه.

مثلا ساعت اتاق چند روزه خوابیده و برای هیچکس مهم نیس که همیشه ساعت 2 و ده دقیقه باشه...

یا چندروزه دستمال کاغذی روی میزها تموم شده و هیشکی مسئول تمدیدش نیس...

 یا تابلو سردر اتاق که به خاطر رنگ آمیزی کنده شده رو وصل نمیکنن (فقط تابلو اتاق رئیس الرؤسا وصل شده که مراجعان عزیز اصن نمیخونن و حتما باید تا آخر راهرو تاریک ما بیان تا من حتمن بگم "اتاق 304 لطفا... یا اول راهرو سمت چپ" ( که بیشتر شبیه آدرس دادن پرستارای بیمارستانه)...

و اصلن مهم نیس که 5 طبقه کتابخونه ی توی اتاق که پر از کتابه اصلن به ترتیب قد نیس و CD و بروشور و گزارش کار و پایان نامه و کتاب و نشریه کنار هم نامرتب "ریخته شده"...

 یا سیمهای تلفن و فکس و اینترنت و پرینتر روی زمین ولو شدن (و یک بار طوری نزدیک بود با کله بیام رو زمین که... ) ...

 یا مثلن چون من کارهای فردا رو رو کاغذ های رنگی چسبی مینویسم و روی دیوار کنارم میزنم به قول نایب الرئیس میزکارم شبیه مغازه سوپرمارکتی ها شده :|... 

یا مثلن کلیپسای کاغذ فانتزی ای که برای خودم استفاده میکنم از دبیرخونه برنمیگرده و همون جا محو میشه...

خلاصه کنم...

 چقد کار کردن تو ارگان­های دولتی فرسایش روح و روان داره... هیچی به هیچی نیست. از ساعت 8 صبح تا 2 ظهر میان و انگار همه میدون اما هیچ کاری با ارزش 6 ساعت کار مداوم انجام نمیشه... به قول خانم "پرنیان" ، هنوز این ارگان پرکارترین ارگانیه که تا حالا توش فعالیت داشته... و به قول خانم "فِرِیم"، باید تمام تلاشتو بکنی که جو اینجا نفوذ نکنه تو مغز و روحت...


پ.ن.1. تایتل از یک شعره... از سیمین بهبهانی فک کنم.

پ.ن.2. کلی کاموای رنگی رنگی گرفتم. برای قلاب­بافی. خودآموزی رو شروع کردم. تلاش میکنم الگوها رو بخونم و بتونم همونطوری که نشون داده ببافم.

پ.ن.3. در راستای تلاش برای کاهش وزن، دوباره به "مشت خوری" برگشتیم. اینکه معده ی انسان اندازه­ی یک مشتِ و نباید در هر وعده غذا بیش­تر از یک مشت غذا توش ریخت...

پ.ن.5/3. اعتماد به نفسم برای ظاهرم به شدت اومده پایین، اضافه وزن دلیل عمده شه. البته اضافه وزن محسوب نمیشه اما نسبت به قبل 6 کیلو افزایش وزن داشتم و من دوست دارم مثل سابق باشم. جهت از بین بردن این ضعف، و با تکیه بر تکنیک از هرچی بدت میاد خودتو باهاش روبرو کن، با یک جفت کفش که یکیش مارک داشت و اون یکی مارکش به ماشین گیر کرد و کنده شد، یک مسیر طولانی از خیابون امام رو پیاده رفتم... الانم با همون کفشا تو ارگان هستم. تا وقتی براشون یک مارک جدید پیدا کنم.... الان حالم بهتره.  

پ.ن.4. یک گل تو باغچه دیدم و خواستم که داشته باشم اونو واسه خودم. بذرشو جمع کردم. فقط اسمشو نمیدونستم. پس باید گوگل میکردم. اونم با کیورد هایی که هرکی باشه خنده ش میگیره. "انواع گل­های باغچه ای"، " گل­های شبیه به اطلسی" و "گل­های شب باز" تا بلاخره یک عکس پیدا کردم ازش . "لاله عباسی" . اما اصن بهش نمیومد "لاله" باشه. بیشتر باید یک چیزی بین اطلسی و گل کاغذی باشه تا لاله. خلاصه که بذرشو کاشتم و منتظرم به دنیا بیاد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۴
خانوم سین

- چیانگ، اینجا اصلا بهشت نیست. درست است؟

- جاناتان مرغ دریایی، دوباره داری یاد میگیری...

- خب ازین به بعد چه اتفاقی می افتد؟ به کجا می رویم؟ آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟

- خیر جاناتان. چنین مکانی وجود ندارد. بهشت یک مکان نیست، و یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن... تو پرنده سریعی هستی جان... تو شروع به لمس کردن بهشت خواهی کرد. زمانی که به لمس سرعت کامل دست یابی، جاناتان.  و این، پرواز با سرعت هزار و ششصد کیلومتر در ساعت، یک میلیون، و یا پرواز با سرعت نور نیست.  زیرا هر عددی یک محدودیت است و کمال محدودیتی ندارد...

" جاناتان، مرغ دریایی" اثر ریچارد باخ

 

پ.ن.1. چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است!؟


پ.ن.2. یک مدرسه ابتدایی دو شیفت کنار پنجره ی اتاق کار هست که صبحا پسرا و بعدازظهر دختران. صدای جیغ و داد زنگ تفریح ساعت 9 صبحشون با خوردن چای صبحانه ی من همزمان میشه. و خب نوشیدن چای اول صبح و باد خنک طبقه سوم و نور غیر مستقیم و صدای بچه ها... و متوجه شدین تو حیاط مدرسه همیشه یک نیمکت یا سکو وجود داره که جایگاه یک گروه از بچه های "شاخ" مدرسه ست؟! که هر زنگ تفریح سه چهارتا از اون بچه اصلیا رو نیمکت نشستن و کلی بچه مرشد دورشون جمع شدن!؟


پ.ن.3. بابا همیشه میگفت قدر پول رو میدونی اگه خودت پول دربیاری... و من کل روزی که پول به حسابم واریز شد، تلاش کردم به تمام وسوسه های خرید "نه" بگم تا قدرشو بدونم. اما آخر شب گول خوردم و تقریبا 80 درصد پولو دادم و یک لحاف گرم و نرم (ازونایی که پراگ داشتیم)، و دوتا بالشت اضافه و رو تختی ای رو که چندماه دوست داشتم واسه من باشه، خریدم. و خب قدر پول رو نمیدونم گویا. چه با زحمت به دست آورده باشم و چه هدیه باشه و چه رایگان به حسابم ریخته شه.همیشه فکر اینکه که ممکنه با حساب پرپول فردا صبح از خواب بیدار نشم، قانعم میکنه که چیزی رو که دوست دارم بگیرم... و روز مبادا ممکنه همین امروز باشه.


پ.ن.4. گفته بودم مدیریت سایت اخبار و اطلاعات رو به من سپردن؟ مهدی پیش بینی کرده که به زودی سایت پر از عکس سیب و باغچه و لباسای گل منگولی میشه. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۰:۳۹
خانوم سین


دختر زیبای جنگل های آرام شمال!

از کجا آورده دست باد گیسوی تو را؟


آستینت را که بالا داده بودی دیده اند

خلق رد بوسه ی من روی بازوی تو را


چشمهایت را مراقب باش، می ترسم سگان

عاقبت در آتش اندازند آهوی تو را


کاش جای زندگی کردن در آغوشت، خدا

قسمتم می کرد مُردن روی زانوی تو را...




پ.ن.1. شعر از "ناصر حامدی"... تایتل صائب... عکس هم که خودمم؛ سالن مطالعه دانشکده، در حال خوندن برای کوئیز شیمی عمومی 1، ترم 2 کارشناسی... با گل های درخت شیشه شور...


پ.ن.2. بعد از 6 سال، اولین پاییزی که دارم خونه میگذرونم... ینی الان باید تو اون خوابگاه خراب شده میبودم و وسائلی که از انبار تحویل گرفتم تو اتاق و کمد میچیدم. نه پشت ماشین تایپ Asus نشسته باشم و همه ش نامه ی اداری به مدیرکل محترم دفتر فلان و فلان و فلان بنویسم و آرشیو کنم. هوای الان بابلسر باید فوق العاده باشه. 


پ.ن.3. یک دختری هست، که کَشیِر یکی از هایپرمارکت هاییه که معمولا ازونجا خرید میکنم. و هر بار منو میبینه یک چیزی برای تعریف پیدا میکنه... "وای چقد لاکاتون خوشگله. چطوری طراحیش کردین؟ " یا "وای چقد رنگ رژتون قشنگه. مارک و شماره ش چیه؟". و نمیدونم میدونه که من همونی ام که دفعه ی پیش ازم سوالو پرسیده یا نه... اما خیلی حس خوبی میده به آدم. اینکه یه نفر به همون چیزی دقت میکنه که تو وقت زیادی براش میذاری.


پ.ن.4. برای خرید کتابهای سه ماهه سوم سال 94 ، باید "بار هستی " رو تموم کنم. و دو ماهه این کتاب تموم نشده... امروز تکنیک جدید زدم. ینی مثل یک قصه گو که داره پشت رادیو قصه میگه، کتابو گذاشتم و بلند بلند برای خودم خوندم. سعی کردم صدای هر شخصیت رو متفاوت اجرا کنم... مکث ها، بغض ها، خنده ها و تمسخر ها... حداقل باعث شد سرانه مطالعه م بره بالا به همین بهانه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۴ ، ۰۰:۲۸
خانوم سین

9-

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۷ ق.ظ

برای فرار از شب ­زنده داری و دیدن فیلمای دهه های 40 و 50 آمریکا، و ظهر بیدار شدن­ها، به صورت افتخاری با یکی از ارگان­های اداری مشغول به همکاری شدم.
یک میز خالی گوشه ی اتاق به من تعلق گرفت که کم کم لوازم شخصیم پرش کرد. (خیلی دوست داشتم مث میزای اداری معروف یک قاب عکس خانوادگی داشتم، یک سیستم با یه عالم کاغذ یادداشتای رنگی، یک گلدون کوچیک و یه ظرف کوچولو پاستیل)

روز اول، دیدم خانوم فِریم (به خاطر عینک با فریم پهنش این اسمو گذاشتم روش)، یک متن بلند بالای اداری دستشه و با روش تایپ "تک انگشتی" داره دونه دونه حروف رو پیدا میکنه. خب تایپ یک توانایی ویژه نیس. اما این اتاق به یک تایپیست نیاز داشت. پس تایپ کلیه ی نامه های اداری به من رسید.

روز چهارم، خانوم طا مرخصی داشت ولی باید چندتا مطلب روی پرتال قرار میداد. و نمیدونست چطوری میتونه برای یک مطلب بیشتر از دو تا عکس بذاره (مرکز آی تی گفته بود که اصن این امکان وجود نداره)، پس کمکش کردم و قیمت آپلود عکس به جای یک فایل، دو تا رو انتخاب کردیم و مطلب دو تا عکس داره الان... و اینطوری بود که مسئول آپدیت سایت خبررسانی بخش شدم.

و قرارمون 3 روز در هفته بود. و الان هرروز به صورت افتخاری میام و میرم. تا خودمو نشون بدم...

جای شلوغی نیس اما خیلی متنوعه. از همه قشر و همه درجات میان. بد نیست. بهتر از شب زنده داری و روز خوابی های روزمره ست.

 

پ.ن.1. داشتم چاق میشدم. با نرخ 1 کیلوگرم در هفته. مانتوهایی که عاشقشونم دیگه اندازه م نبودن. باید کاری میکردم.

پ.ن.2. برای اینترنت درخواست دادم. چون به نظرم ضروری ترین چیز بود برای شروع کار. مخصوصا که ایمیل و سرچ زیاد نیاز داره. اما متاسفانه تو این ارگان فقط یک سیستم در هر مجموعه اجازه ی اتصال به اینترنت داره. پس اتوماسیون اداری واسه نامه ها وجود نداره و همچنان از سیستم "چاپار" یا حمل دستی نامه ها استفاده میشه. ازین طبقه به اون طبقه. جای تاسفه. من هنوز میخواستم درخواست وای فای رایگان برای مراجعه کننده ها رو داشته باشم. فک کنم این یک امر خیلی عادی واسه یک نهاد اداری مردمی باشه.

پ.ن.3. مامان میگه اگه نخوای با رابطه وارد بازار شی باید خودتو نشون بدی، و اینجا جاییه که من قراره خودم رو نشون بدم. اما اصلن نشون دادنی در کار نیست. ینی کارهایی که من میکنم به خاطر این نیست که من توانایی انجامش رو داشتم، به خاطر اینه که این سه نفر هم اتاق من نمیتونن انجامش بدن.اینکه آدم با قابلیت خودش دیده بشه فرق میکنه تا اینکه بی قابلیتی های بقیه براش پله شه.

پ.ن.3. کلا هفته ی اول ابروخنثی بودم. خیلی چیزا عجیب بود. میگم کم کم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۵۷
خانوم سین

همیشه از اینکه کسی بخواد با پارتی برام کار پیدا کنه بیزار بودم. چون از کسایی که با پارتی کار پیدا کردن خوشم نمیاد. و نمیخوام از خودم خوشم نیاد! پس بیخیال کلیه ی پارتی بازی هایی ممکن و "معرفی" و "پیشنهاد" هایی که بابا و مامان میتونستن انجام بدن، شدم و گفتم باید یه جوری خودم راهو پیدا کنم. 

درد عمیقی که وجود داره اینه که آدمهایی هستن که خیلی خیلی راحت به همه چی میرسن. و این ارزش خیلی تلاشها رو از بین میبره. مورد اول "کار در خانه" ای که برام پیش اومد، دوست خاله م بود. دانشجوی ارشد بیوتکنولوژی. که از من خواست براش پروپوزال بنویسم. اول بهم برخورد "ینی چی دانشجوی ارشد نتونه خودش سرچ کنه، مقاله پیدا کنه، ترجمه کنه، و پروپوزال بنویسه؟" . بعد دیدم چقد خودم برای تکمیل اون پایان نامه که هیچ ارزشی نداره زحمت کشیدم. که چقد مهدی برای تکمیل دکتری ش داره زحمت میکشه و روزی 16 ساعت پای لپتاپ میشینه و ضعیفی چشم و آرتروز گردن و درد مفاصل میگیره. 
اما نهایتا دیدم که این خانم هیچوقت نمیره دنبال "یاد گرفتن ماهیگیری" . دنبال یک ماهی سفید تپل خوشگل میگرده که از آسمون بیفته تو دامنش.
و بعد دیدم که چه انسانهایی اطرافم دارن مفت مفت به معنای واقعی لیسانس و ارشد و دکتری میگیرن بدون اینکه حتی من یادم بیاد حرفی از دفاع زده باشن، یا تو ترجمه ی یک مقاله کمک بخوان، یا حتی بدونن "نیم فاصله" رو چطور میشه با کیبورد زد...
پس پا گذاشتم روی وجدانی که می گفت "کسی که میخواد لقبی بگیره باید براش زحمت کشیده باشه"، و قبول کردم پروپوزالش رو براش بنویسم. اما خیلی درد عمیقیه. خیلی...

 

پ.ن.1. درد عمیق تر وقتیه که طرف میخواد زنگ بزنه یه دور از رو متنی که تو براش نوشتی برات بخونه که اشتباه چیزی رو نگه.

پ.ن.2. درد خیلی عمیق تر اینه که ازت بپرسه :" میتونم من نمونه ی خون زنان 30 سال رو جمع کنم اما تو پایان نامه و پروپوزالم بنویسم زنان باردار؟"  و من سعی کنم براش توضیح بدم که شاید مقاله ای که بعدها استاد عزیزت واسه بالا بردن درجه ی دانشیاریش بنویسه منبع کار خیلیا بشه. شاید کسی چک نکنه درستی نمونه ها رو، اما شاید یک نفر یک جایی رفرنس کارش تو باشی. 

پ.ن.3. و نمیدونست SPSS چیه.و گوگل اسکولار رو تا حالا نشنیده بود.

پ.ن.4. حتی دلم نمیاد واسه این کار ازش پول بگیرم. مگه سرچ تو گوگل و ترجمه ی 7 تا مقاله اونم 6-7 خط از هرکدوم چقد میشه؟! 

پ.ن.5. به کجا میریم؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۶
خانوم سین

7- من ماهی ام اما به سرم شوق نهنگ است...

دوشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۴، ۱۱:۰۵ ب.ظ
تو نگاهت اسرائیل 
و من،
دلم،
همان یک تکه نوار غزه
دلخوشم به دریا 
           و همین یک آیه
وصبروا ان الله مع المومنین...

 

 

خیلی وقت بود ننوشته بودم. نوشتن از اون نظر که یک دفتر داشته باشم و تا اتفاقی افتاد ثبتش کنم. بچه تر که بودم، هر اتفاقی رو مینوشتم. با "امروز صبح که بیدار شدم..." شروع میشد و یک گزارش کامل تا "... دیگه باید بخوابم. شب بخیر". بعدتر ها فقط وقتایی نوشتم که دلم میگرفت. مینوشتم، خط خطی می کردم روشو. پاره میکردم کاغذو. و اینطوری شبا راحت میخوابیدم... و بعدتر وبلاگ نویس شدم. نوشتم و خوندین. و الان وقتی مینویسم، انگار تو یک جمع دوستانه نشستم و دارم زندگی شخصیمو فاش میکنم... پس سانسور کردم. فکرمو، احساسمو، اسامی رو... سانسور کردم تا پیشگیری کنم از هر احتمالی. و با وجود تمام این سانسورها، سیمینی که اینجا پست میذاره خیلی شبیه به منه تا سیمینی که داره در سمت دختر، همسر، دوست و هرچیز دیگه ایفای نقش می کنه... 
اما امشب. یک دفتر برداشتم. گفتم دو خط می نویسم شاید تکنیک قبلی کمکم کنه. دو خط شد دو صفحه و انگار همینطور کلمات میریختن بیرون. انگار بعد سال ها یک گوش شنوا پیدا شد که بدون قضاوت کردن، بدون راه حل دادن، بدون نچ نچ کردن، اظهار تاسف، اظهار همدردی، اظهار بدبختی، بدون ترس از "دیدی بهت گفته بودم" ها و "الان تازه به فکرش افتادی" ها و "چقد بچه گانه"ها و هر چیز دیگه فقط گوش داد. نوشتم. خیلی زیاد. اما هنوز سنگینم... تمام این سالها ننوشتن سنگینی می کنه. خیلی زیاد.

پ.ن.1. اگه پدر و مادر شدید، هیچوقت دفتر خاطرات دخترتون رو نخونین... هیچ وقت. برای پی بردن به فکرش و هرچیزی که تو ذهنش میگذره راه حل دیگه ای پیدا کنین.

پ.ن.2. من اینقدر پیچیده م؟! که درک کردن من اینقدر سخت باشه؟ که فهمیدن اینکه تو مغز چند صد گرمی من جی میگذره... اینقدر پیچیده م که میتونم تو یک فیلمی که هیچکس دوستش نداره، چندتا مفهوم عمیق پیدا کنم و اون فیلم رو 50 بار ببینم و هربار مث دفعه ی اول ازش لذت ببرم.

پ.ن.3. متفاوت بودن اصن خوب نیس. وقتی که پدرت به عنوان یک نقد از تو، سرشو با افسوس تکون میده و میگه متاسفانه من با محیط خوب آداپته میشم اما با همسن و سالام نه!... و خب جرا همسن و سالای من به اندازه ای من عاشق سبک باروک هستم، اونقدر که من دلم میخواد هنجارهای لعنتی رو بشکنم تا خودم بدون پوسته و لایه و روکش بتونم دیده شم، اونقدر که من از دیدن نقاشی های کلیمت لذت میبرم، از این زندگی نمیخوان!؟ میخوان بزرگ شن. ازدواج کنن. پول در بیارن. خونه ی بزرگتر بخرن. بچه دار شن. خونه ی بزرگتر تر داشته باشن. سفر خارج برن و بمیرن! الان که فک میکنم میبینم آره. من با همسن و سالام نمیتونم آداپته شم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۵
خانوم سین
لطفاً دوستم نداشته باش
 برای اینکه دوستم داشته باشی،
 هر کاری بگویی می کنم،
قیافه ام را عوض می کنم،
همان شکلی می شوم که تو می خواهی،
اخلاقم را عوض می کنم،
همان طوری می شوم که تو می خواهی،
حتی صدایم را عوض می کنم،
همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی،
اصلاً اسمم را هم عوض می کن
م، هر اسمی که می خواهی روی من بگذار!
خب حالا دوستم داری؟
                                          نه، صبر کن!
                                          لطفاً دوستم نداشته باش
                                          چون حالا انقدر عوض شده ام
                                          که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد!


 


0+ شل سیلور استاین 

 1+ تغییر اجباری سرویس اینترنت، باعث شد خونه برای یک هفته وصل نباشه به شبکه ی جهانی. و این باعث شد که دور هم بشینیم تلویزیون ببینیم، مامان عینک مطالعه شو لای کتاب جا بذاره، و من دوباره بتونم تو یک روز 50 صفحه کتاب بخونم...

 2+ مدل عجیبی شده خونه مون. اگه همه واستیم واسه نماز میبینین که هیشکی به یک جهت نمیخونه... بابا و دوست مهندسش تعیین کردن که قبله به سمت پنجره ست با اختلاف 20 درجه... و مهدی و سامان با اینترنت محاسبه کردن که قبله به سمت همون پنجره ست اما با 20 درجه اختلاف در جهت مخالف. ینی من و بابا اگه کنار هم نماز بخونیم دقیقا دو خط قاءمه میشیم... و هیچکس از محاسباتش کوتاه نمیاد... بماند که الان 10 ساله همه رو به پنجره نماز خوندیم...  

3+ تو یک مجلس، یک نفر تلاش خیلی زیادی میکرد که خوب جلوه کنه. اما نمیتونست. حرکات و رفتارهاش اصلا نمیتونست حالت خوشایندی داشته باشه. و باعث میشد کل لباس و آرایش و موهای قشنگش دیده نشن... و جالبه که یک سری از حرکاتش دقیقا شبیه کسی بود که من واقعن دوستش دارم. پس چطور میتونم از یک فرد با یک حرکت خوشم نیاد و فرد دیگه ای رو با همون حرکات مشابه اینقدر دوست داشته باشم؟! چقدر دوست داشتن، پذیرش رو عوض میکنه...     
پ.ن.1. شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام...

 4+ با ترزا بودن بهتر است یا تنها ماندن؟هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟توما این ضرب المثل آلمانی را با خود زمزمه می کرد :" یک بار حساب نیست، چون یکبار هیچ است." فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است...     
پ.ن. بار هستی - اثر زیبای میلان کوندرا
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۰
خانوم سین

5-

دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ
آرشیو وبلاگم برگشت... خیلی خوشحالم! خیلی....
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۵۷
خانوم سین

4- آمریکن _طور

سه شنبه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۴، ۱۰:۲۸ ق.ظ
یک هفته قبل از روز موعود:    
 فراخوان داده شد که حدود 17 تا اتوبوس توریست آمریکایی داره میاد نیشابور. هرکی زبان بلده به کمک اداره ی میراث فرهنگی نیشابور شتافته چون اونا هیچکدوم 17 تا نیروی مسلط به زبان انگلیسی ندارن (و تا جایی که میدونم دانشجویان عزیز گردشگری علاوه بر انگلیسی واحدهای درس فرانسه رو هم پاس باید بکنن). خلاصه که غیرحضوری اسم نوشتیم، یک عکس خواستن و فتو شناسنامه. مصاحبه ای گرفته نشد. حتی مدرک زبان هم نخواستن و تنها درخواستشون این بود که لطفا در روز مورد نظر لطفا "شلوار جین" نپوشیده باشید.

4روز قبل از روز موعود:
 جلسه ی توجیهی با نیروی انتظامی، وزارت اطلاعات، راهنمایی و رانندگی، فرمانداری و میراث فرهنگی.21 نفر داوطلب بودیم. سه نفر به زور 16 سال میشدن. و تنها افرادی که مطمئن بودم اونجا زبان بلدن یکی آقای توکلی ،دبیر زبان دبیرستانم، و بعدی همکلاسی دوران مدرسه ام بود که میدونستم دانشگاه زبان خونده.     
پ.ن.1. به هر حال آمریکایی ها دارن میان. دستور داده شد که حق ردوبدل کردن ایمیل، شماره و هرگونه امکان ارتباط نداریم. جلو ارگان هایی مثل بانک ملی، فرمانداری، شهرداری و نیروگاه سیکل ترکیبی (!) اجازه ی عکس گرفتن نداریم. باهاشون دوست نشیم و در عین حال ابن حس رو ندیم که اسکورت نظامی شدن.      
پ.ن.2. همیشه تو هر جمعی یک نفر هست که ادعای همه چیز دانی میکنه. و اون فرد به ما توصیه کرد :"من رفتم خیلی اطلاعات جمع کردم. شما هم برید همینکارو بکنین! از ویکیپدیا! اونم فارسیش نه ها. از انگلیسیش "   و من: :| :|

 3 روز قبل از روز موعود :
 دستور داده شد که بریم خیام و عطار، با دوستانی که از طرف میراث فرهنگی اونجا زیر چتر رنگی نشسته ان، صحبت کنیم. ببینیم روز موعود قراره چی بگن تا در حین ترجمه ی همزمان دچار مشکل نشیم. و حداقل کلمات تخصصی رو بدونیم.

 یک روز قبل از روز موعود:
 به مدت 4 ساعت زبان مطالعه شد. از میراث فرهنگی تماس گرفتن که :"خانم سیمین. زبان شما خوب هست دیگه؟!!؟؟! مشکلی نداشتین؟!"    من: :|    
سازمان امور برنامه ریزی: :|    
سطح اعتماد میراث فرهنگی به داوطلبا: 100 درصد

 صبح روز موعود :

قبل از رسیدن توریستها : ساعت 6 و نیم جلو فرمانداری .
با اتوبوس (یا به قول خودشون میدل باس) رفتیم سمت قدمگاه. ایستگاه 20 کیلومتر قبل از قدمگاه بود. کاور شبرنگ پوشیدیم. جو شدیدا جو امتحان نهایی بود. دوستان دسته دسته مشغول حفظ کردن لغات بودن. سوالاتی ازین قبیل که "تقویم به انگلیسی چی میشه؟!" و " سنگ قبر چی میشه" به گوش می رسید.  اعتماد به نفسم رفت بالا. خیلی زیاد. چون تنها مشکلی که از شب قبل داشتم تمییز بین کلمه ی trapezuis  (ذوزنقه) و trequise (فیروزه) بود. اتوبوس ها قرار بود 8 در مقر باشن. ساعت 9 و نیم اولین اتوبوس رسید.

 همراه با توریستها : اتوبوس ها رسیدن. به همراه اسکورت پلیس و آمبولانس ویژه و کلی دوستان اطلاعات و سازمان گردشگری . نکته ی اول که باز بر اعتماد به نفس ما افزود این بود که اینها آمریکایی نبودن و یا اگه روی کارتشون خورده بود آمریکا یا کانادا، کسانی بودن که تابعیت این دو کشور رو گرفته بودن. و خب با توجه به لهجه های ناشیانه ی انگلیسی ما که مشخصا native  نیست، امید خیلی بزرگی بود. اما همگی پزشک بودن و همگی صاحب اطلاعات.صبحانه رو قدمگاه صرف کردن. و چقد امکانات میتونه برای توریست عالی باشه اگه سازمان گردشگری بخواد. اگه 6 سالی که شمال بودم رو کم کنم، 18 ساله نیشابورم، سالی چند بار از قدمگاه رد میشم و همیشه سوت و کور. اما اونروز استثنائی بود. یک گروه موسیقی محلی با لباس های سفید و مشکی خراسانی (به یاد موزیک ویدئو "نوائی") با ساز و دهل و رقص چوب، بوی اسپند و خانوما با لباس محلی پای تنور که نون های صبحونه تازه و مستقیم سرو میشد، بوی آش فوق العاده... بچه هایی که واستاده بودن برای تماشا، ایوان های کاروانسرا پر بود از سماور و سینی قلم زنی، فیروزه و تراشکاری فیروزه، قالی و گلیم و جاجیم،  شیر و پنیر و خامه که برای صبحانه روی سکوها چیده شده بود... همه چی فوق العاده بود. ورودی کاروانسرا واستادیم برای خوش آمد گویی اولیه. مهمونا وارد شدن. سعی کردیم لبخند داشته باشیم (همکار روبروی من کلی استرس داشت طفلک)، و به هر کس گفتم :Hello and welcome  جواب داد :Salam, hale shoma chetore?   من همه چی خوب و آبرومندانه بود تا اینکه مسافرین محترم تقاضای آدرس سرویس بهداشتی کردن. و وای بر سرویس بهداشتی.... که نمیدونین چه افتضاحی بود. Is there any English toilet؟ و یا Is there someone to clean here ؟ یا It's tooooooo dirty ... و خیلی بد بود. خیلی. کاش حداقل واسه همون روز یک نفر رو میگماشتن حداقل آینه رو تمیز کنه یا تار عنکبوت دور چراغ ها رو پاک کنه.

 ظهرگاه با توریست ها : برنامه این بود که 11 خیام باشیم. اما با دو ساعت تاخیر رسیدیم خیام.برنامه این بود که همکار میراث فرهنگی فارسی توضیح بده و هر لیدر برای گروه خودش ترجمه کنه. دوستان سیستم صوتی بسته بودن با سیستم موزیک سنتی. یک جمله دوست عزیز میفرمودن و همزمان یک نفر پشت میکروفن ترجمه میکرد.برنامه این بود که 18 اتوبوس به صورت چرخشی برن مکان های دیدنی، اما مث اینکه دوستان بالا صلاح ندیدن و یکهو 700 نفر دور مقبره خیام بودن. نه کسی چیزی شنید و نه کسی چیزی فهمید. دلیل اول شلوغی بود. دلیل دوم این بود که تا رسیدیم صدای اذان پخش شد. حداقل از تجربه ای که در مکه و مدینه داشتم، وقتی صدای اذان بلند میشه همه ی مسلمونا (غیر از ایرانیا) کار و خرید رو رها میکنن و میرن نماز (حالا از ترس پلیس یا هرچی) ... برنامه قطع نشد. ترجمه ی دو زبانه ی خط در میان ادامه پیدا کرد. اما همه دنبال جایی برای وضو و صراط بودن. و تا برنامه تموم شد همه هجوم بردن به سمت امامزاده محروق.خیام خالی خالی شد!!!بعد از نماز و خرید فیروزه، 20 دقیقه فقط برای عطار وقت گذاشتن. همون سیستم ترجمه ی خط در میون. و من هم که درگیر یک خانواده ی 4 نفره بودم که میخواستن با لباس محلی عکس بگیرن. و چه خانواده ی دوست داشتنی ای بودن. فک میکنم اصالتا از امارات بودن. اما خب روی کارت ها کانادا خورده بود. و وقتی متوجه شدن ویزای کانادای ما هم رسیده، آدرس خونه شونو روی گوگل مپ گوشی من سیو کردن که اونجا در غربت و بدون خانواده نمونیم  نهار رو تو یک رستوران صرف کردیم. غذای اصیل ایرانی. پر از ادویه و یه وجب روغن روش. که با معده ی خام و آبپز خور دوستان زیاد دمساز نبود. مخصوصا که یک هفته در مشهد از غذای آستان قدس و شاندیز و طرقبه هم مصرف کرده بودن و خدا به سلامتشون رحم کنه :) برنامه ی بعد از نهار، کاروانسرای قدیمی شهر، مقبره ی فضل بن شاذان و شادیاخ بود که همه کنسل شد و اتوبوس ها حرکت کردن سمت اردوگاه باغرود. عجیب بود. وقت داشتیم و خیلی ها هنوز میخواستن فیروزه ببینن. برنامه ی خرید فیروزه و عکس همه برای کاروانسرا چیده شده بود. خلاصه که رفتیم در سالن غذاخوری اردوگاه باغرود و تازه متوجه شدیم دوستان میکروفن به دست شدن. با تشکر از نیروی انتظامی، با تشکر از فرماندار محترم، با تشکر از شهردار محترم، با تشکر از گردشگری مشهد، با تشکر از شهرداری مشهد.... و فلان و فلان و فلان.در آخر هم به مهمونا یک کتاب دو زبانه از جاذبه های توریستی نیشابور، یک پیکیج کوزه و فلش مموری و یه سری کتاب در مورد پروژه ی عظیم پدیده و بلاه بلاه بلاه اهدا شد (البته دوستان رانندگان اتوبوس هر کدوم 8 تا 8 تا پکیج در جاخواب ماشین پنهان کردن و هرچی گفتیم بابا اینا کتابهای تبلیغاتی و همه ش انگلیسیه باز هم .. "مفت باشه و کوفت باشه" رو اجرا نمودن)توریست های عزیز در 3 شیفت با قطار رفتن تهران که بعد برن قم و بعد هم شیراز... روز فوق العاده ای بود. خیلی عالی.  
 پ.ن.1. یکیشون گفت : تو خیلی لبخند قشنگی داری. سعی کن همیشه نگهش داری.  یهویی ها. بعد هم رفت.
 پ.ن.2. درسته ما انگلیسی بلد بودیم ، اما ما تورگاید نبودیم. کاش الان که دیگه پای توریست ها داره باز میشه، به جای استخدام دوست و فامیل و همسایه، 4 تا آدم درست حسابی استخدام کنن. حیفه. خیلی حیف.
 پ.ن.3. چند تا از توریست ها بارها اومده بودن ایران. اما گفتن که سفر امروزشون به نیشابور بهترین قسمت کل سفر بوده. و این ینی خیلی عالی. برای من خیلی ارزش داشت. مخصوصا که وقتی میخوان باهات عکس سلفی داشته باشن. و وقتی باهاشون دست میدی تا خدافظی کنی دستتو میبوسن.
 پ.ن.4. تو اتوبوس یک تورگاید نیشابوری که من بودم، یک تورگاید مشهدی، یک مسئول از شهرداری مشهد، و یک کادر اجرایی بود.  به دکتر محسن (از کانادا) فخر میفروختیم که به خاطر این برنامه همه ی بچه های باهوش و طراز اول جمع شدن. مثلا ایشون فوق لیسانس ژنتیک هستن، فلانی فوق لیسانس مکانیک، و فلان نفر فوق لیسانس عمران و یک نفر دیگه شهرسازی. اونا خیلی قدردان بودن اما ما همه تو دلمون برای خودمون دلمون سوخت. چون همه میدونستیم به خاطر اینکه "کار مناسب برای رشته مون و تحصیلاتمون نبود" حاضر شدیم بیایم و 6 روز درگیر سفر شما باشیم. من که داوطلبانه بودم و همون اول میراث فرهنگی اتمام حجت کرد که هیچ حق الزحمه ای پرداخت نمیشه... اما خب عمران و مکانیک و شهرسازی 6 روز وقتشون رو گذاشته بودن تا حق الزحمه ی توریست گردی بگیرن و این ها همه red line هایی بود که حق نداشتیم با توریست ها در میون بذاریم... و ترجیح دادیم اونا همچنان افتخار کنن که کشور ما افراد خیلی تحصیلکرده رو برای ارتباط با توریست ها مامور میکنه.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۲۸
خانوم سین

3-

يكشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۲۵ ب.ظ
شیر مادر، بوی ادکلن می‌داد
دست پدر، بوی عرق
(گفتم بچه‌ام نمی‌فهمم)
نان، بوی نفت می‌داد
زندگی، بوی گند
(گفتم جوانم نمی‌فهمم)
حالا که بازنشسته‌ شده‌ام
هر چیز، بوی هر چیز می‌دهد، بدهد
فقط پارک، بوی گورستان
و شانه تخم مرغ، بوی کتاب ندهد! 

 

+ چند سال پیش رفته بودیم مسافرت با گروه فرهنگیان، شمال. یک بالش پر داشتیم واسه آرتروز گردن بابا. خلاصه که بالشت رو جا گذاشتیم و برگشتیم. چند سال بعد با یک گروه دیگه فرهنگیان رفتیم دوباره شمال. اتاق اسکانی که برامون انتخاب شده بود رو دوست نداشتیم. پس عوضش رفتیم یک اتاق دیگه. جالب بود تو اون اتاق همون بالشت پری بود که چند سال قبل یه جای دیگه جا گذاشته بودیم. 
   بابا کوه زیاد میرن. یه بار تو کوه نوردی ها، دوربین از کیفشون میفته و گم میشه. سه سال بعد تو یه جمعی بوده و این جریان رو تعریف میکنه. یهو یکی از افراد حاضر میگه یکی از اقوام ما تو فلان روستا چند وقت پیش یک دوربین پیدا کردن... بذارین ببینیم صاحبش پیدا شده یا نه... و خلاصه دوربین برگشت.
   سعید و دوستاش رفته بودن پیک نیک تو یکی از ییلاق های اطراف نیشابور. گوشیش میفته تو رودخونه و با آب میره. سعید خط جدید گرفت و گوشی جدید. دو سال بعد یکی از سبزوار تماس گرفت با خط قدیم سعید. که گوشیت رو پیدا کردیم اما سوخته. حداقل بیا سیمکارتت رو بگیر.

 

پ.ن.1. این همه نوشتم که بگم درسته آدم ها گوشی و بالشت پر و دوربین عکاسی نیستن، اما هر کسی گم بشه یه روزی برمیگرده به کسی که گمش کرده. فقط داستان اینه که بعد اینکه پیدا شد باز هم همون خوشحالی سابق رو میاره؟ یا نیاز به اون جایگزین شده با یکی دیگه؟ یا حتی دیگه بهش نیاز نیس؟!

پ.ن.2. میتونین عشقولانه فرض کنین... میتونین موسی و سامری فرض کنین. مهم اینه که یه جاهایی باید گم شی و بری و دیگه پیدات نشه... و یه جاهایی نباید از جلو چشم بری کنار...  سخته اما ممکنه. 

پ.ن.3. هر چیز، بوی هر چیز می‌دهد، بدهد. فقط پارک، بوی گورستان؛و شانه تخم مرغ، بوی کتاب ندهد! از اکبر اکسیر.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۵
خانوم سین