~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برایت سیب‌آوردم نگاهش کردی و گفتی / که نقطه ضعف خود را کاش با شیطان نمی‌گفتیم

~:* بگو سیب... *:~

برای من ماجرای مردی را نقل کردند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب‌ها بر کف اتاق می‌خوابید تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد،...
چه کسی...؟!
چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟؟

آلبر کامو _ سقوط
------
قلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَاتَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ...

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
مطالب پیشین

22- باز گردد عاقبت این در، بلی...

پنجشنبه, ۳ دی ۱۳۹۴، ۰۴:۳۴ ب.ظ

باز گردد عاقبت این در بلی

رو نماید یار سیمین بر بلی

ساقی ما یاد این مستان کند

بار دیگر با می و ساغر بلی

نوبهار حسن آید سوی باغ

بشکفد آن شاخه‌های تر بلی

طاق‌های سبز چون بندد چمن

جفت گردد ورد و نیلوفر بلی

دامن پرخاک و خاشاک زمین

پر شود از مشک و از عنبر بلی

آن بر سیمین و این روی چو زر

اندرآمیزند سیم و زر بلی

این سر مخمور اندیشه پرست

مست گردد زان می احمر بلی

این دو چشم اشکبار نوحه گر

روشنی یابد از آن منظر بلی

گوش‌ها که حلقه در گوش وی است

حلقه‌ها یابند از آن زرگر بلی

شاهد جان چون شهادت عرضه کرد

یابد ایمان این دل کافر بلی

چون براق عشق از گردون رسید

وارهد عیسی جان زین خر بلی

جمله خلق جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر بلی

من خمش کردم ولیکن در دلم



تا ابد روید نی و شکر بلی























پ.ن.1. مهم نیست کجای این جهان واستادین... مهم اینه که به کدوم سمت قدم بردارین.
پ.ن.2. ...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۴
خانوم سین

21_ قالب بازی

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۱ ق.ظ
هزاران عکس دیده شد... صدها کی_ورد سرچ شد... و ده ها عکس ادیت و آپلود شد... و نتیجه این قالبی شد که میبینین...
خودم خوشم اومد ازش. همونقدر ساده... همونقدر گویا...
:) :) هَپی
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۱
خانوم سین

20_ آدم شدن چه مشکل...

يكشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۵ ب.ظ

پشت چشمان تو شهریست

 پر از ویرانی

           هر کسی چشم تو را دید 

           دلش ویران شد؛؛؛


کافر آمد که کمی 

کفر بگوید از تو

        یک نظر کرد به چشمان تو 

                                 با ایمان شد...!!!


پ.ن.1. آدم شدن چه مشکل...

پ.ن.2. درگیر شدن با قالب تا حدودی جواب داد... هرچند هنوز دلم پیش قالب بلاگفاست...

پ.ن.3. در راستای اینکه "از هرچی میترسی باهاش روبرو شو"... تقریبا یک ماهه که تنها چیزی که سرچ میکنم ایناست :"آیا مرگ دردآور است؟"، "مردن چگونه است؟"، "چه کسانی مرگ دردناکی دارند؟!"، "مرگ سخت یعنی چه؟!"، "اتفاقاتی که در بدن به هنگام مرگ رخ می دهد؟!" ، "آنهایی که مردند و زنده شدند"... 

بعد فک میکنی که خیلی خوب مطالعه کردی، خیلی خوب توجیه شدی... خیالت راحت میشه و پانیک های ترس از مرگ قریب الوقوعت کمتر میشه، اما بعد یهو خبر میاد که یکی از دوست داشتنی ترین آدمهایی که میشناختی، که داشت مبارزه میکرد و سرطان لعنتی رو کاملا نابود کرده بود، یکهو، یک شبه... دیگه نیست... 

و اون موقع دوباره سردرد و اضطراب و غم برمیگرده... و میفهمی اونقدری که لازمه توجیه نیستی دختر جون!

پ.ن.4. کتاب "در آغوش نور" ، خیلی دید قشنگی میده... حتی اگه حقیقت نداشته باشه... و شاید الان کلی آدم پیدا بشن، شبیه همون چیزایی که واسه سرطان زا بودن رنگ کاپ کیک ها گفتن، بگن که اینا یک مشت داستان و خزعبلات خوشبینانه و رنگی رنگیه... اون دنیا همچنین هیزم و آتیش و خشم و تکبر و مجازات ه... آیا کسی هست که فقط بگه :" وقتی که رحمتش از غضبش پیشی میگیرد" و انگار تمام مسائل حله...

پ.ن.5. چرا درک و باور همین جمله اینقدر سخته!؟ میگم چرا! چون ما انسانیم! و تو مغزای کوچیکمون نمیگنجه که تا وقتی فرصت داریم انتقام بگیریم، چرا باید ببخشیم!؟ اونم طوری ببخشیم که حتی زمین یادش نیاد اون خطا رو... حتی خودش یادش نیاد خطاش رو ... و میشه با جسم محدود یک وجود نامحدود رو درک کرد؟! ... برای همین اینقدر سخته که نمیتونیم باور کنیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۵
خانوم سین

19_ کجایی...؟

سه شنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۵۳ ب.ظ

زیاد طرفدار صدا و سبک چاووشی نیستم... 

اما ترانه و ملودی مناسب همیشه آدم رو جذب میکنه.

دانلود کنید :  کجایی؟!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۴ ، ۱۷:۵۳
خانوم سین

18- پُست تولدیسم

يكشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۵۶ ب.ظ


فک کن خونه خاله ی مامانت دعوت باشی، بعد وقتی میری اونجا ببینی کل خونه رو تزئین کردن... اونم به خاطر تولدت... درسته با تأخیر اما کاملا غافلگیر کننده... آدم روز تولدش انتظار هر سوپرایزی رو داره، اما بعدش دیگه نه. و بعد یک کیک بزرگ خوشمزه با تبریک تولد از طرف همسرت که کیلومترها دورتره... و فوق العاده بود..


پ.ن.1. وات دِ هِل ایز هپنینگ تو دِ وُرلد!؟

پ.ن.2. با وجود تمام برنامه ها و نقشه ها برای قلاب بافی، آخرش هم به همون "شالگردن و دستکش و کلاه" بافتن رسیدم. پتوهای چهل تیکه یا خیلی سخت بود یا خیلی قدیمی.

پ.ن.3. باید روبرو شد. با هرچی که ازش میترسی... و یک دفتر  آماده ست برای نوشتن تمام چیزهایی که وقتی هوا تاریک میشه و برق ها خاموش، باعث میشه چشمات تا نیمه های شب بسته نشن. برای ترس از مرگ تجویز ویژه ای دارید!؟ (غیر از کتاب و مستندهای NDE و فیلم)

پ.ن.4.بعد اینکه به زیر و بم کیک رنگین کمانی مسلط شدیم، شروع کردیم به پخت کوکی های کره ای که تزئینشون شاید دو ساعت تمام طول کشید و موادمون تموم شد اما هنوز کوکی باقی مونده بود.

پ.ن.5. جاصل تلاش های تا ساعت 11 شب:


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۴ ، ۲۰:۵۶
خانوم سین

17- دختر پاییز،بانوی آبان

جمعه, ۲۲ آبان ۱۳۹۴، ۰۲:۴۷ ب.ظ


یادتونه یه بار شایعه شده بود که 12/12/2012 قراره دنیا به آخر برسه؟ و وقتی ساعت 00:00 روز 13 دسامبر 2012 شد چقد خیال خیلیا راحت شد؟ هرچقدر هم به پیش بینی و اینا اعتقاد نداشته باشی، بازم یه کوچولو، اون آخرای دل آدم یکم استرس هست...

یادتونه بازی "sims" ، وقتی تولد یک کاراکتر بود، میچرخید و یهو بزرگ میشد؟!

با کمک گرفتن از این دو مورد، میخوام بگم حالم خیلی بهتره...
فک میکردم وقتی رسما 25 سالم تموم بشه، به عنوان یک آدمی که یک کوارتر از یک قرن رو رد کرده، باید دور خودم بچرخم و ... باااامب... یک خانوم 26 ساله ی عاقل و بالغ و با کت و دامن رسمی و موهای سشوار شده و کفش ورنی پاشنه دار به جای من ظاهر شه که قراره خیلی متفاوت باشه با ورژن 25 ساله ش... اما خب ساعت 00:00 22 آبان شد و دیدم نه... 26 سالگی هیچ فرقی نداره با 25 سالگی... من منم هنوز...


پ.ن.1. این علاقه انسان به جاودان موندن در ذهن دیگران یک نیاز فطریه؟! 

پ.ن.2. قدیما پیامک میزدن برای تبریک تولد، بعدتر فیسبوک اومد، همه متوجه میشدن تولدته و روی وال برات پیام تبریک میذاشتن، الان تلگرام هست و اینستاگرام... و خیلیا فقط به "دابل تپ" روی عکس گواهی ولادتم تو اینستاگرام کفایت کردن... تبریک خیلی بهتره... کافیه انگشتت رو روی علامت میکروفون بذاری و بگی :"تولدت مبارک" همین... 

پ.ن.3. اما کسایی بودن که متنایی نوشتن، حرفایی زدن و عکسهایی فرستادن که باعث شد 21 آبان، از یک روز سخت، به یک آرامش عمیق تبدیل شه... مرسی مهدی، مرسی سعید و مرسی 5 عضو فعال آزمایشگاه بیوشیمی...

پ.ن.3 و نیم. «25 سال که چیزی نیست...250 سال هم که روی این زمین باشی بازم هیچ تفاوتی نمیکنی، چون با ته قلبت زندگی میکنی؛ خیلی آدم باید به خودش دروغ بگه که به زندگی کردنت حسادت نمیکنه. تولدت مبارک.»

پ.ن.4. که انسان نسبت به پروردگارش سخت ناسپاس است... (ان الانسان لربه لکنود)


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۴:۴۷
خانوم سین

16- سندروم پیش از تولد

چهارشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۴، ۰۱:۴۴ ب.ظ


در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد...

خسته ام... از تو و... ابرو و ... قضاهای نماز...


روزایی هست که میخوای فقط بگذره... چون یا امیدواری که بعدش قراره روزای خوب بیاد یا اینکه مهم نیس روزای بعد چطوری باشه. مهم اینه که این روزا بگذره...

مث روزای قبل تولد آدم...

مثلن برای من هیچوقت 20 آبان وجود نداشته. همیشه یک روز قبل تولدم، "یک روز قبل 21 آبان" بود. و این یعنی دلم میخواد این روز فقط بگذره...

میدونم عمر خیلی عزیزه و از هر ثانیه ش باید استفاده کرد و این روزا که بگذره برمیگرده و این جور عبارات... اما همه ی ماها روزایی رو داشتیم که با خودمون گفتیم «ینی میشه بخوابیم و بعد که بیدار شدیم همه ی این چیزا تموم شده باشه؟! یا مثلن خواب بوده باشه!؟»

یه چیزایی اونقدر دردناکن و تمام قلبتو مچاله میکنن که حاضری سر روزای عمرت باهاش معامله کنی...

این چند وقت که دچار افسردگی ناشی از 25 ساله شدن و فکر کردن به این یک سوم عمری که گذشت و اولین پاییزی که خونه هستم و هیچ هدفی نیست برای دنبال کردن _البته جز تایپ کردن نامه های خانوم "لام" و حرفای خاله زنکی با خانوم "بِه"_ ، به این فکر میکردم که آدمای دنیا چطوری این نوع روزا رو میگذرونن؟

پراگ که بودیم، تو هوای فوق العاده سرد و یخ، شال و کلاه میکردن، قلاده ی هاپوی کوچولوشونو میگرفتن و راه میفتادن تو شهر.. مهم نبود ساعت جند باشه ... حتی نصفه شب... بعد رو نیمکت پارک نزدیک خوابگاه مینشستن، یک سیگار روشن میکردن و از اینکه تو این هوای یخ، دلشون گرم میشه یکم حس بهتری داشتن...

تو فیلم "آناتومی گری" یک Joe's Bar هست که هروقت دلشون میگیره، یا یکی از این «بعدازظهر های سگی سگی» دارن میرن اونجا، یک تکیلا یا ویسکی نوش جان میکنن و فردا صبح که بیدار میشن میبینن اون بعد از ظهر مزخرف گذشته در حالیکه هیچی حس نکردن... و این چیز خوبیه...

یا همین خود من... تا پارسال هروقت حس بدی داشتم یا تو هوای پاییزی شمال روی چمن محوطه دانشکده نشسته بودم _با یک لیوان چای کیسه ای و یک های بای_، یا از دانشکده تا سه راه دانشگاه رو از کنار زمین های شالی پیاده گز میکردم، یا کنار رودخونه با یه پیراشکی کرم دار نشسته بودم زیر درختای بهار نارنج... 

اما امسال، تو تمام این هفته های مزخرف، نه یک پیاده روی امن تو دل شب سهم من شد، نه یک پیک تکیلا، و نه حتی یک پیاده روی کنار رود...

و این بدترین پایان برای 24 سالگی میتونه باشه که تا حالا داشتم...


پ.ن.1. حتی پروژه ی سفیر مهر هم حالمو بهتر نمیکنه... گشتن تو بدترین نواحی شهر که 8 نفر آدم تو یک اتاق زندگی میکنن و با پاک کردن زعفرون _اما امیدوار_ زندگیشونو میگذرونن، نمیتونه چیزی رو عوض کنه.

پ.ن.2.  خیلی خودخواهیه که صرفا به خاطر اینکه حالت بهتر شه رو "ایجاد یک زندگی جدید" ریسک کنی... که شاید پرورش یک انسان تو وجود خودت بتونه حال تورو بهتر کنه ... خیلی بی رحمانه ست. خیلی...

پ.ن.3. همانا انسان را در رنج آفریدیم... 

پ.ن.4. هنوزم همونیم _ فریدون آسرایی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۴ ، ۱۳:۴۴
خانوم سین

15- اندر احوالات سبو

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۴۵ ب.ظ

بعضی وقتا آدما یه کارایی تو زندگی میکنن... یه چیزایی تو مایه های "آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت... "، بعد مبنا رو میذارن بر اینکه آب رفته به جوی برنمیگرده پس ینی هیچ زمانی تو این زندگی نقطه ی "فِرِش استارت" نیست ... ولی یه زمان هایی هست که میشه تو مایه های "دستی اگر شکست سبویی، غمین مباش/ با یک سبوی میکده ویران نمی شود"...

                                                                                                      و این ینی امید....


پ.ن.1. سه سال از شروع زندگی مشترک گذشت. سه سال سریع ... آسون نبود. سخت هم نبود. یه سری اتفاقا هست که وقتی هنوز اتفاق نیفتاده آدم فکر میکنه از پسش بر نمیاد... ولی وقتی براش اتفاق میفته باید ادامه بده و بعد میبینه اونقدرا چالش بزرگی نبود که فک میکرد... بر اساس همین از تاهل خود بعد از 3 سال راضیم... اما اگه مجرد بودم شاید هیچوقت تاهل رو انتخاب نمیکردم...

پ.ن.2. یه چیزایی هست که خیلی جذابه و تو تأهل نیست... اون ترس و هیجان مخلوط قرار گذاشتن تو یک کافه دنج و اضطراب اینکه آشنایی آدم رو نبینه... اون دو طبقه لیوان شیشه ای که انگار یه جایی تو سینه ت وصل شده و هر دفعه کنارش راه میری و دستت به دستش میخوره همه ش فرو میریزه پایین... اینکه گل هایی که برات میاره رو خشک میکنی. تک تکشون رو. اینکه شبا تا نیمه شب بیدار میمونین و صحبت میکنین. زیر پتو. یواشکی. که وقتی یهو بابا و مامانت در رو باز کنن و نور موبایل رو نبینن...

پ.ن.2/5. اما زمانی که متأهل میشی، با اینکه اون فرد همون فرده... اما خبری از لیوان های شیشه ای نیس... تپش قلب دیگه نداری... مطمئنی واسه توئه و مطمئنی دوستت داره پس شبا ساعت 11 میخوابی و چرا مثلن ساعت 2 شب یهو بخوای بهش زنگ بزنی؟... یا حتی دیگه مامان و بابات یهو در اتاقتو باز نمیکنن، یا وقتی آهنگ غمگین گوش میدی دیگه سوال جواب نمیکنن که چته... تا هر ساعتی بیرون باشی دیگه نه ترس از دیر رسیدن داری نه هیجان اینکه چی بپوشی نه ترس اینکه نکنه دیده بشی... حتی دیگه گرفتن دستش اونقدر عادی میشه که میتونی حتی یک خیابون رو تا آخرش بری بدون اینکه دستش رو بگیری... 

پ.ن.3. به قول رومن گاری _خداحافظ گاری کوپر_ : "وقتی ازدواج میکنی و بعدخونه میخری، ماشینتو عوض میکنی، بچه دار میشی... اسم اینا دیگه عشق نیست. زندگیه!" و چرا تغییر یک نقش _نه تغییر فرد_ اینقدر همه چی رو عوض میکنه.

پ.ن.4. آهنگ عشق _ داریوش و فرامرز اصلانی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۵
خانوم سین

14- صرفن جهت خالی نبودن عریضه

دوشنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ب.ظ

پ.ن.1. کارهای ارگان به خوبی پیش میره. البته بماند که یک سری مدارک فوق محرمانه رو کپی کردیم و ارسال کردیم واسه مقام بالاتر در استان کهه احتمالا اونا هم کپی کنن و بفرستن برای مقام دابل_بالا تر برای کشوری. اما خب به طور کلی اوضاع عادیه.

طبق قانون "8 ساعت کار مداوم و انجام ندادن حتی یک کار مفید" مشغول خوندن یکی از کتاب های کتابخونه اتاق بودم به اسم "یک دختر خوب از این کارها نمیکند".

محموعا 98 مورد کار اشتباه که ما جنس های لطیف در محل کار و در ارتباط با دیگران انجام میدیم، و بعد میگیم چرا با ما مثل خودشون برخورد نمیکنن! 

و صادقانه بگم که من 10 مورد از 98 مورد رو خوندم و تمام 10 مورد در من وجود داشت!!!

مثلا نوشته بود اتاق کارتون رو شبیه اتاق نشیمن نکنین... این ینی من باید گلدون، استیکر_نوت های رنگی، پونز ها و گیره های رنگی رو از روی میز کارم بردارم...

یا نوشته بود تو محل کار خوراکی نیارید و پخش نکنین اینطوری شما همچنان نقش "زن بودن" رو ایفا میکنین... این ینی نو_مور_کاپ کیک و شکلات و بیسکوئیت واسه وقت چایی و پاستیل تعطیل.

یا خیلی موارد دیگه که شاید واسه ما خیلی عادی باشه، اما به شدت "زنونه" ست. و برای اینکه بخوای توی محیط کار یک کارمند باشی باید کم تر "زن" باشی.


کاپ کیکس


پ.ن.1. هوا خیلی نوسان داره. تمام درز پنجره هارو میبندم. هوا اونقد گرم میشه که پلمپ ها باز میشه، و دوباره اونقدر سرد میشه که باز باید عملیات هواگیری انجام شه. ماه مهر جالبی بود...

پ.ن.2. حس محرم دارین آیا؟! چرا انگار دیگه حال و هواش نیس؟! (البته اگه تلویزیون نبینین!!)

پ.ن.3. عزاداران بیل از غلامحسین ساعدی تموم شد. داستان یک روستای بسیار بدبخت و مفلوک و بیچاره به اسم بَِیَل. با چند تا فصل که هر کدوم بدبخت تر از قبلی.... داستان "گاو" رو حتمن از دبیرستان یادتونه. یک مش حسن بود که گاو شد... مشت نمونه خروار.

پ.ن.4. در پخت کاپ کیک به مراحل متعالی دارم میرسم. تعیین غلظت مناسب برای انواع تزئین ها، استفاده از شیر طعم دار برای نرم و خوشمزه شدنش، و استفاده از تکنیک تزئین خامه قهوه در کاپ کیک!! :))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۳:۱۱
خانوم سین

13- کاپ کیک

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۳ ب.ظ

انسان هایی هم هستند که وقتی عکس کاپ کیک رنگین کمانی رو که بعد از 48 ساعت ممارست تونستی درست دربیاری رو تو گروه میبینن، سریعا یک توضیح بلند بالا در مورد مضرات استفاده از رنگ های خوراکی و سرطان زاییش زیر عکست میذارن... طوری که اون لقمه کاپ کیکی که تو دهنته گوشه ی لپت میماسه... و 11 عدد کاپ کیک بعدی بدون هدف روی میز رها میشه...

این افراد کسایی هستن که فک میکنن با جایگزین کردن اسفناج به جای رنگ سبز مجاز خوراکی، یا آب چغندر به جای رنگ قرمز مجاز خوراکی تو کیک هاشون از شر سرطان مصون میمونن...

اشعه های موبایل و لپتاپ، امواج پارازیت هایی که تو هوای ایران در حال گردش هستن، محاصره شدن توسط بیش از 4 شبکه وایرلس تو یک ساختمون، استفاده از الکل، پودر کاه واسه رب و آبلیمو، دود ماشین ، نشستن بیش از حد، استرس و اضطراب ناشی از شهرنشینی و بحران های سیاسی اقتصادی اجتماعی، آلودگی صوتی، روغن های کنجد و آفتابگردونی که از همون حجم کنجد و آفتابگردون چند برابر ارزون ترن، سوسیس ها و کالباس ها و مرغ های هورمونی، رنگ هایی که تو تمام مواد غذایی که از بیرون تهیه میشه وجود داره، میوه های هورمونی و ... هیچ تاثیری روی سلامت این افراد نداره. 

تنها 5 قطره رنگ مجاز خوراکی در هر کاپ کیک میتونه سرطان زا باشه...


پ.ن.1. 11 عدد کاپ کیک رنگین کمانی بدون مشتری مونده. اعتقاد دارم وقتی داری چیزی رو میخوری و به این فک میکنی که این بلارو سرت میاره، حتمن سرت میاد. چون انرژیشو فرستادی. چون تلقین میکنی. 

پ.ن.2. روزی میرسه که تو فک میکنی خیلی خوشحال و خوشبختی و اون روز کاری میکنم که تمام خوشحالیت تو دهنت تبدیل به خاکستر شه - "تیریون عزیز" خطاب به "سرسی"

پ.ن.3. نکنید :) حال نگیرید... برای زندگی سالم داشتن درسته یک قدم برداشتن عالیه. اما بذارین حداقل این 11 تا کاپ کیک تموم شه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۵:۱۳
خانوم سین